می تونه هر چیزی باشه؟!..... نه؟...

 

الان نزدیک دو ساله دارم کار خرید رو انجام می دم و می فروشم اما این وسط همیشه یه جای کار می لنگه..

اونم منم با این روحیه احساساتی ...

بیشتر از اینکه بفروشم می خرم..

عشق کالکشن جدید دارم و هر چی لباس شیکه بدون اینکه فکر فروشش باشم می خرم..

قیمت می ذارم بدون حساب کتاب..

حتی یه دفتر حساب کتاب هم ندارم..

دلم می خواد به خودم بلند بگم بسه!!!!!!

بشین فکر کن..

ببین داری چی کار می کنی؟؟؟؟

 

+ تاريخ بیست و پنجم دی 1393ساعت 1:27 نويسنده تلاش |
خوب ..

بعد از اون دو تا پست و خوندن کامنت هاتون الان یه حسه عجیبی دارم...

یه حسه خوب...

دوستانی دارم که با وجود اینکه من رو ندیدن اما با کامنت هاشون بهم نشون دادن که چقدر من رو می شناسن و چقدر به فکرم هستن..

ازتون ممنونم...

تک تک حرف هاتون رو قبول دارم..

راستش به ذهن خودمم رسیده بود که وقت بزارم و داشته هام نداشته هام رو بنویسم..

خیلی کارا رو برنامه ریزی می کنم اما زمانش رو ندارم...

به خیلی چیزها فکر می کنم که اینجا نمی نویسمشون..

به اینکه خدا من رو چقدر دوست داره که تنم سالمه،خانواده ام کنارم هستن،پدرم برگشت،دخترم سالم و شاد کنارمه،همسری دارم که با وجود تمام بداخلاقی ها و کج خلقی ها همیشه پشتیبان و حامی منه ،شغلی دارم که دوستش دارم و درآمدخوبی دارهو دوستی که مثل یه خواهر کنارمه...

بارها و بارها به این چیزها فکر کردم...

اما نمی دونم چرا زود از یادم می ره...

به همین دلیل پنجشنبه رفتم پیش یه دکتر روانپزشک جدید...

اون جواب سوالم رو داد...

اینکه افسرده هستم و تمام این حالات به خاطر اونه..

انیکه داروهام مناسب حالم نبوده و نتونسته نوسان خلقی ام رو کنترل کنه...

از نگرانی هام به دکترم گفتم و اون برام توضیح داد که همه اینا طبیعیه و خوب می شم..

می خوام بگم خیلی از این حالاتی که دارم دست خودم نیست ..

تمام تلاشم رو برای خوب بودن می کنم اما یهویی انرژی ام تموم میشه و قاطی می کنم...

بعد اینی میشه که شده!

به هر حال..

ازتون ممنونم..

از اینکه من رو فراموش نکردید و تو روزهای سخت و غم و ناراحتی همیشه کنارم موندید..

به یاد تک تکتون هستم!

:)))

حتی روزهایی که نمی نویسم...

دارم تلاش می کنم که با کلی نوشته پر انرژی،با کلی هدف و انگیزه برگردم...


ادامه مطلب
+ تاريخ چهاردهم دی 1393ساعت 1:29 نويسنده تلاش |
امروز یه روز خوب بود..

روزی که صبحش رو با دخترم شروع کردم...

امروز یه روز بود مثل روزهای دیگه اما تفاوتش در این بود که من به زندگی زیباتر نگاه کردم..

تنها تفاوت نوع نگاه من بود!

وگرنه هر روز با نگاه دخترم آغاز میشه و من به این چشم ها عادت کردم..

دیشب رفتم سراغ آرشیو عکس های قدیمی و از نوزادی نازگل کلی عکس دیدم..

از خودم..

از همسرم..

دخترم که چقدر کوچولو و ظریف بوده و حالا چقدر بزرگ شده...

کلی به اون روزها فکر کردم..

به اینکه قدر این روزها رو نمی دونم و مدام به یه مسئله گوچیک گیر می دم..

دیشب قدر یه دنیا فکر کردم..

همین شد که صبح وقتی بیدار شدم حس می کردم همه چیز زیبا شده و من پر از انرژی ام..

چقدر خوبه که آدم نوع نگاهش به زندگی رو عوض کنه!

:)

+ تاريخ یازدهم دی 1393ساعت 1:59 نويسنده تلاش |
به قول ف عزیزم تو نوشتن تنبل شدم...

یا...

نمی دونم اما چندین بار اومدم و نوشتم..

اما پاکش کردم به نظرم نوشته بی خودی می اومد!

بعد از پست اومدن بابا از هر چی می یام بنویسم به نظرم چرت و بیهوده می یاد..

اون نوشته ها رو که می خونم دلم نمی یاد از غم و درد و بی هدفی بنویسم..

اما چاره ای نیست برای سبک شدن شاید این یه راه حل باشه..

بعد از اومدن بابا تا یک ماه همش مهمون بود و مهمونی..

عزاداری و محرم و صفر..

یه جورایی همش داشتیم می رفتیم و می اومدیم..

تو این وسط مامان و بابا با هم رفتن مشهد و بعدش برادر بزرگه و کوچیکه با هم رفتن کربلا و باز رفت و امد..

منم که درگیر..

یه روز مهمون داری و در کنارش کارهای تجاری خودم...

این وسط اما ...

من خوب نیستم...

از تعداد روزهای گذشته بیشتر روزها تو خودم بودم و گیج..

این وسط ف و همسرم خوب می فهمن من چی می گم..

با خوردن قرص ها هم بهتر نیستم...

خواب شبم افتضاحه و روزها تبدیل شدم به یک آدم بی احساس و جدی یه جورایی نوسان دارم..یه لحظه خوب و یه لحظه بد...

فقط دوست دارم تنها باشم..

کسی باهام کاری نداشته باشه..

فقط در حد اکتفا بخورم..

کم بخوابم و کار کنم...

شدم یه آدم نفرت انگیز!!!!!!

یه آدم بی خود..

یه مادر بی حوصله...

یه همسر بد...

یه آدم بی هدفففف!

..................................................

 

* یعنی خوب می شم؟؟

 

 

+ تاريخ نهم دی 1393ساعت 0:32 نويسنده تلاش |
 

از اول هفته قبل همش اومدم بگم اما نشد..

یعنی ترسیدم ..

ترسیدم باز نشه..

ترسیدم باز امیدم نا امید بشه...

اما حالا اومدم تا از روزهای زیبای زندگی ام بگم..

از روزی که بابا اومد..

از روزی که بالاخره رسید..

روزی که 4 سال مدام بهش فکر کردم و تصورش کردم..

بالاخره رسید!

از چند هفته قبل نگران بودیم و چشم انتظار دل تو دلم نبود خودم رو با کار و خرید سرگرم کردم تا متوجه تعداد روزهای باقی مونده نشم..

مامان رفته بود تا بابا تنها نیاد شبی که می خواستن بیان تا صبحش چشم روی چشم نذاشتم وقتی فهمیدم از پاس کنترل اونجا رد شدن کمی آروم شدم..

نمی دونم حسم رو چه جوری وصف کنم...

زیباترین حسه دنیا..

انگار قلبم سبک شده ..

انگاری دلم باز شده..

انگاری دینا برام عوض شده..

همه چیز برام زیباست..

روزی که اومد رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...

مثل روزی که رفت..

وقتی اومدن بغلش کردم و قربون صدقه اش رفتم گردنش و بوسیدم و گفتم عاشقتم بابا..

دوست دارمممم..

دیگه دلم نمی خواد صفحه اسکایپ رو ببینم..

دیگه دوست ندارم حتی یک روز ازم دور باشه..

وقتی بعد چهار سال دور یک میز نشستیم باورم نمی شد..

وقتی امروز پشت اف اف تصویرش رو دیدم دلم می خواست اون لحظه رو ثبت کنم و لحظه لحظه اش رو قاب کنم..

نمی دونید چه حسی دارم..

حسه کسی که بهش فرصت دوباره زندگی کردن رو دادن..

حسه کسی از نو داره پدر و مادرش رو می بینه..

فقط از خدا می خوام دیدم عوض نشه...

دلم می خواد تن پدرم و مادرم سالم باشه و از این به بعد همش خوشی باش..

دلم می خواد با بابا بریم مشهد، بریم شمال با هم سوار ماشین بشیم، بیاد خونمون...

دلم می خواد لحظه لحظه این روزا رو زندگی کنم!

خدایا ...

چی بگم..

چی بگم تا این نعمت بزرگ رو شکر کرده باشم؟

خدایا نوکرتم!

ازت ممنونم که پدرم رو صحیح و سلامت به ما برگردوندی!

ازت ممنونم..

ازت ممممنونممممممممم

 

* امسال نازگلم واسه اولین بار با بابابزرگش می ره هیئت!    :)

 * اول آبان 93 بابا برگشت

 

+ تاريخ چهارم آبان 1393ساعت 0:7 نويسنده تلاش |
تا حالا شده حس کنی داری خودت رو نابود می کنی؟

تا حالا شده این حس بهت دست بده که باید هر کاری رو انجام بدی بدون اینکه بهش فکر کنی؟

من این روزا این شکلی ام..

انتظار سخت ترین و کشنده ترین حسه دنیاس..

کسی که چشم انتظازه از نظر من هر لحظه داره جون می ده و هر ثانیه براش مهمه تا به آخر خط برسه..

این روزا خیلی خسته ام..

نه خسته جسمی..

چون شبا تا صبح بیدارم و گاهی از خستگی غش می کنم..

این روزا یه کسی مدام توی فکرم حرف میزنه و شب ها خواب های آشفته و درهم می بینم..

این روزا کلی اتفاق قراره بیفته و من دلم عینه سیر و سرکه داره می جوشه..

این روزا باز یه تحول بزرگ  می خواد رخ بده و من از این تغییر واقعا ترسیدم..

این روزا رو هیچ کسی جز من نمی تونه درک کنه..

این روزا روزای خاصیه..

روزهایی که چندین سال منتظرش بودم..

این روزا روززهای سختیه..

هر روز که بیدار می شم فقط می شمرم چند روز مونده و بعد سعی می کنم خودم رو یه جوری مشغول کنم..

این روزا دلم آغوش مادرم رو می خواد و صدای قلبش رو..

این روزا خیلییییی بی قرارم..

بی قراررررر...

 

+ تاريخ بیست و هشتم مهر 1393ساعت 17:28 نويسنده تلاش |
 

امروز باز یه روز شلوغ بود..

صبح که بیدار شدم دیدم همسر جان سر کار نرفته و پاش درد می کنه و خونه موندن رو به رفتن ترجیه داده منم کلی ذوق زده شدم..

گفتم آخ جون به کارام می رسم..

نازگل و با کلی بدبختی گذاشتم خونه و رفتم دنبال کارام تا ظهر خونه مامان بودم و یه سر به مزون زدم و ناهار خریدم و برگشتم خونه..

با خودم گفتم حالا که همسر به این ماهی دارم که بچه رو برام نگه داشته پس نذارم گشنه بمونه!

دو پرس زرشک پلو با مرغ خریدم و یه نوشابه هم که عشقه همسرجانه براش خریدم و رفتم خونه..

دیدم پدر و دختر خوابیدن و تازه می خوان بیدار بشن..

ناهار رو خوردیم و بعدش به ف زنگ زدم و با دخملش اومدن خونمون..

بچه ها با هم بازی کردن و من و ف هم تا حدودییییی تونستیم با هم حرف بزنیم ..

شام هم خونه مادر همسرجان بودیم الان تازه برگشتیم خونه و من با وایبر مشغول پاسخگویی به مشتری ها هستم..

امروز به مامان می گفتم می دونی دلم چی می خواد؟

دوست دارم واسه تولدم ازم سوال کنی برات چی بخرم؟

منم خودم انتخاب کنم..

دوست دارم بابا برام سوغاتی بیاره..

دوست دارم واسه نازگل خودم انتخاب کنم و براش بخره..

امروز عینه بچه ها شده بودم..

دل نازک و ابری..

چقدر دلم برای خودم تنگ شده!

 

 * ف عزیزم..

نمی دونم می دونی یا نه؟

اما خیلی دوست دارم

:)

+ تاريخ هشتم مهر 1393ساعت 23:46 نويسنده تلاش |
جالبه تا قبل از وارد شدن به بلاگفا کلی حرف دارم واسه نوشتن اما وقتی واردش می شم یهویی پشیمون می شم و صفحه رو می بندم این اتفاق بارها افتاده و من نمی دونم علتش چیه..

احساسات این روزام به طرز عجیبی پیچیده است..

اینقدر که نمیشه نوشتشون..

یک دقیقه خوبم و پر ا انرژی و نشاط یک دقیقه دشارز می شم و عصبی..

بس که درگیرم..

در گیر نازگل ...

کار خونه..

مشتری..

نت..

وبسایت..

پست..

تلفن..

و مزون..

این روا یه جورایی کارم تمام وقتم رو می گیره..

کاره من یه کاره تمام وقته..

مشتری توقع داره همیشه بهش پاسخگو باشم و مدام هر برند کالکشن جدید می ذاره و من باید به روز باشم..

خرید و فروش و تحویل و..

اما با تمام دغدغه هاش دوستش دارم..

اینقدر دوستش دارم که می تونم تمام وقت براش انرژی بزارم این وسط خودم و نازگل و همسرجان گاهی اوقات گم می شیم..

خیلی سخته..

مدیریت این همه کار و مسئولین واقعا سخته..

تو تمام گرفتاری هام و دغدغه هام نازگل تنها کسیه که تمام تلاشم رو می کنم تا تمام وقت در کنارش باشم..

واسه همین این شغل رو انتخاب کردم..

اما گاهی کم می یارم ..

اونم بدجور..

گاهی شب ها که میشه دوست ندارم صبح بشه..

چون خیلی از کارا رو نمی رسم انجام بدم..

گاهی دلم می خواد تنهای تنها باشم..

گاهی دلم یه امداد غیبی می خواد تا کمی کمکم کنه تا به خودم برسم .. 

بدون دغدغه برم بیرون و تفریح کنم برم یه وعده غذا بخورم اونم بدون درگیری..

اصلا برم یه دوش بگیرم و موهام و سشوار بکشم و آرایش کنم..

برم خرید بدون دغدغه پول خرج کنم و هی بعدش عذاب وجدان نگیرم..

چقدر دلم آرامش می خواد!

چقدر دلم می خواد از آرزوهام بگم..

چقدر دلم می خواد بنویسم بی سرو ته..

شاید این فکرم خالی بشه از این همه دغدغه..

از این همه فکر و حرف..

جایی رو سراغ ندارید آدم بتونه فکرش رو سبک کنه؟؟

 

* ادامه مطلب لیست کارامه

 


ادامه مطلب
+ تاريخ هفتم مهر 1393ساعت 23:57 نويسنده تلاش |
 

حسه خوب می دونی یعنی چی؟؟

حسه خوب یعنی اومدن همسرت از سفر بعد از ده روز دوری..

حسه خوب یعنی پایان انتظار..

تنهایی..

چشم براهی..

حس خوب یعنی همین حالا !

:)

 

+ تاريخ سی و یکم شهریور 1393ساعت 0:3 نويسنده تلاش |
 

دلم میخواست جنس وبلاگم از جنسه کاغذ بود و پارش می کردم..

هی می نوشتم و پاره می کردم..

اون وقت دلم سبک می شد، فکرمم رها می شد..

:(((

+ تاريخ بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 13:56 نويسنده تلاش |