می تونه هر چیزی باشه؟!..... نه؟...

امشب پر از حسه مثبتم!

پر از عشق..

پر از هدف..

:)

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آنگاه

چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

 

تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی، ها می کنم هرشب

 

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب

حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب.

 

 

"محمد علی بهمنی"

+ تاريخ بیست و یکم مرداد 1393ساعت 23:58 نويسنده تلاش |
داریم می ریم شاهرود..

ساکمون و بستیم و ..

چی بگم..

نفهمیدیم چه جوری ساکمون و بستیم و چه جوری بلیطمون رو عوض کردیم و اومدیم..

نفهمیدیم چی شد..

این بار که می خوام برم شاهرود دل تو دلم نیست یه جوره بدی ام..

این بار می دونم پدری منتظر پسرش نیست..

شایدم باشه..

شایدم منتظر تنها پسرشه تا بیاد سر خاکش و براش فاتحه بخونه..

تنها پسری که به خاطر من نتونست توی مراسم خاک سپاری پدرش باشه..

تو مادرید بودیم که خبرش رسید پدر همسرجان فوت کرده!

نمی تونم بگم چه روزی بود..

فقط می تونم بگم جیگرم برای همسر کباب شد..

اون روز فهمیدم هنوزم همسرم و دوست دارم..

اون روز فهمیدم عاسقشم و بدون اون هیج جای دنیا نمی تونم بمونم..

وقتی ساکش و بستم تا بره فرودگاه و من بمونم این قدر گریه کرده بودم که حس می کنم از درون تهی شده بودم..

وقتی برگشت و گفت پرواز جا نداشت..

هم ناراحت بودم که نتونسته بره تو مراسم ختم پدرش شرکت کنه..

هم شاد از اینکه باز کنارمه و با هم برمیگردیم...

روزهای سختی رو تجربه کردیم..

بابا رو گذاشتیم و بدوبدو اومدیم..

حالا داریم می ریم شاهرود برای مراسم شب هفت..

ناراحتم..

خیلیییی..

برای همسرجان نگرانم..

می دونم براش خیلی سخته..

خدایا خودت کمکمون کن مثل همیشه!

به همسرجان صبر بده به منم صبر تا بتونم همراهی اش کنم و کم نیارم..

خدایا اون خدا بیامرز رو ببخش و بیامرز ..

خدایا دلم به تو گرمه دلم و آروم کن..

 

* برای شادی روح اون مرحوم یه صلوات بفرستید اگرم دوست داشتید یه فاتحه ممنون

+ تاريخ پانزدهم مرداد 1393ساعت 14:36 نويسنده تلاش |

صبح زود اول وقت بیدار شدیم و تا از پنجره بیرون و نگاه کردیم دیدم هوا ابریه..

خلاصه حاضر شدیم و رفیتم برای صبحانه تنوع غذایی صبحانه به نسبت پولش خیلی کم بود یه چند مدل نون بود و شیرینی و مربا و کالباسی که ما نمی تونستیم بخوریم..

تو رستوران بودیم که صدای شرشر بارون اومد عین سیللل..

ما هم که هیچ چی لباس کلفت نیاورده بودیم و به خیال اینکه مثل مادرید گرمه و همه با شورتک و رکابی هستن خنک و سبک اومده بودیم باز من یه عقلی کرده بودم واسه نازگل یه سویشرت آورده بودیم..

دیدیم هوا این طوریه گفتیم پس اولین جا بریم موزه لوور که فضاش سربسته است..

تا بریم بالا و حاضر بشیم بارون هم بند اومده بود..

سریع حاضر شدیم و رفتیم سمت مترو از مسئول باجه بلیط خریدیم که واسه سه روز شد 55 یورو که بعدا حسابی پشیمون شدیم..

چون اصلا از من که با بچه رد می شدم بلیط نمی خواستن..

بر خلاف ظاهر مردمانشون که ترسناک بود و بهم ریخته اما خیلی مهربون بودن و خیلی به توریست ها کمک می کردن..

از هر کسی سوال می پرسیدی با کمال میل راهنمایی می کرد و این حسه خوبی به آدم می داد..

ایستگاه موزه از قطار پیاده شدیم و اومدیم بالا هوا هنوز ابری بود اما زیبا بود کنار رود سن کمی ایستادیم و تماشا کردیم و در عین حال به سمت موزه قدم زدیم..

پاناپ دات نت

جالبه توی شهر هیچ جایی تابلو نداره که مثلا اینجا موزه است..

لابد باید خودت بفهمی دیگه..

کنار رود سن یه سری دکه بود توی پیاده رو که سوغاتی می فروخت نقاشی و تندیس ایفل و قاب عکس و..

قشنگ بودن ..

رسیدیم به یه ساختمان بلند و قدیمی و از جمعیتی که سمتش می رفت فهمیدیم باید همین جا باشه..

دیوارهای بلند و قدیمی و یه محوطه خیلی بزرگ اول نگاهمون به محوطه بود بعد دیدیم یه صفی هم هست بدو بدو خودمون و به صف رسوندیم که بعدا فهمیدیم این صف اینقدر طولانیه که یه دو ساعتی باید توش بایستیم..

کمی جلوتر وارد یه محوطه شدیم که یه هرم شیشه ای داشت و انتهای صف به داخل هرم ختم می شد..

پاناپ دات نت

 

وسط های صف بودیم که باز بارون شروع کرد به باریدن..

عین سیل!

ما هم که چتر نداشتیم هیچ کسی هم بی خیال صف نمی شد..

تو این حین یه عده دست فروش که فکر کنم هندی بودن اومدن و شروع کردن به چتر فروختن همه هم از خدا خواسته خریدن من 10 یورو خردیم اما همسرجان که اونورتر بود 5 یورو خریده بود!!

اما من اصلااا ناراضی نبودم چون توی اون بارون حتما موش آب کشیده می شدم..

یک ساعتی توی صف بودیم تازه رسیده بودیم به نصف که یکی از مامورین اومد گفت بچه دارا نمی خواد تو صف باایستدن!!

 و ما فهمیدیم باز رو دست خوردیم وکلی وقتمون تلف شده ..

خلاصه رفتیم و با آسانسور ما رو بردن پایین و وارد اون هرم شیشه ای شدیم که دیدیم تازه اینجا باید تو صف خرید بلیط وایسیم..

پاناپ دات نت

نفری 12 یورو ..

حسنش این بود که یه سری باجه داشت برای خرید الکترونیکی و صفش کوتاه بود و سریع کارت راه می افتاد..

همسرجان با دو تا بلیط اومد و به سمت ورودی موزه راه افتادیم خدا رو شکر توی موزه همه جوره فکر بچه دارا و ویلچری ها رو کرده بودن و همه جا آسانسور داشت..

قبلش یه قسمت نقشه موزه رو به زبان های مختلف گذاشته بودن و متاسفانه به هر زبانی بود حتی عربی اما فارسی نداشت!

منم کفری شده بودم که چطور آثار ملی ما رو اینجا گذاشتن ولی یه راهنما فارسی برامون نذاشتن..

از قبل خونده بودیم که موزه لوور خیلی بزرگه و چندین ساعت وقت می بره و یک سری از دیدنی هاش معروفه مثلا تابلو مونالیزا و..

ما از قسمت مصر شروع کردیم که واقعا جالب بود..

از همه جالب تر اینکه همه چیز رو عالی نگه داشته بودن ..

و از همه بدتر اینکه زیر تمام آثار فقط به زیا فرانسوی نوشته بودن و همه یه جورایی گیج بودن که این اثر چیه و ماله کجاس و...

با مزه بود هر کسی با یه نقشه به دست از این ور به اون ور می رفت..

همش در حال پیدا کردن مسیر بودیم..

اما وقعا ارزش دیدن داشت..

یه قسمت کاخ ناپلئون بناپارت بود که من خیلی دوست داشتم دکوراسیونش خیلی شبیه به کاخ سعد آباد بود و چون من فیلم دزیره ( مشعوقه نایلئون بناپارت) رو خیلی دوست داشتم همش به یاد فیلم می افتادم و حسه خوبی بهم دست می داد..

قسمت بعدی که دوست داشتم بخش ایران بود که کلی گشتیم تا پیداش کردیم قسمت هایی از تخت جمشید بود و کلی کتیبه و مجسمه که عالی نگهشون داشته بودن و آدم ناراحت می شد که این آثار باستانی تو کشور ما این طوری رها شده..

و قسمت بعدی قسمت نقاشی ها بود که خیلی شلوغ بود مخصوصا مقابل تابلو مونالیزا که اینقدر آدم جمع شده بود یه جورایی خنده دار بود..

چون هیچ کس این طوری چیزی نمی تونست ببینه و عکسی هم که می انداختی مات و مبهم بود..

قسمت نقاشی هم خیلی قشنگ بود اما ما دیگه جون نداشتیم راه بریم..

خیلی بزرگ بود و به نظر من چندین روز وقت می خواد تا همه بخش ها رو بشه به خوبی دید..

نازگل خدا رو شکر به خوبی تو کالسکه موند و همون جا خوابید و غذا خورد و اذیت نشدیم..

عصر بود از موزه گشنه و تشنه خارج شدیم..

یه آفتاب قشنگی در اومده بود و حسابی می چسبید تا عکاسی کنی..

پرسان پرسان رفتیم تا غذایی بخوریم اما جایی رو نمی شناختیم..

بابا گفته بود رستوران هایی هست که غذای حلال داره اما ما که ندیدیم!

به ناچار رفتیم مک دونالد و ساندویج ماهی گرفتیم و خوردیم..جاتون خالی بدک نبود!

ادامه داستان در پست بعدی !

 

 

 

+ تاريخ نهم مرداد 1393ساعت 19:25 نويسنده تلاش |

چند روز قبل کلی وقت گذاشتم و نوشتم اما یهویی نازگل پریز رو از برق کشید و...

همه چی پرید..

الانم خدا رحم کنه دیگه حواسش جمع شده سر فرصت بیاد سراغم..

خلاصه از اون در کذایی رد شدیم و ترسون و لرزون رفتیم سمت اطلاعات فرودگاه گیج بودیم و اصلا نمی دونستیم چی به چیه و چه جوری باید بریم هتل ..

اطلاعات فرودگاه یه نقشه شهر داد به همسرجان و گفت مترو از فرودگاه دوره و باید با اورلی برید..

توضیح هم نداد اولی چیه و چه جوریه و..

فقط فهمیدیم اورلی طبقه بالا سمت راسته..

پاناپ دات نت

با اسانسور رفتیم بالا و تابلوها رو دنبال کردیم به سمت paris orly ورودی اش یه قسمت داشت برای فروش بلیط همسرجان رفت و یه ربعی طول کشید و با دوتا بلیط برگشت ..

 خانومه گفته بود با تاکسی تا هتل 50 یورو میشه و با مترو 22 یورو خلاصه بلیط مترو رو خریدیم..

رفتیم سمت ایستگاهی که شبیه ایستگاه قطار بود یه قطار اومد با یه واگن و عرض باریک ما هم که هاج و واج سوار شدیم..

پاناپ دات نت

سر یه ایستگاه ایستاد و همه پیاده شدن ما هم دیدیم انگاری باید پیاده شیم خلاصه همسرجان از یکی پرسید مترو کجاس و اونم یه جهتی رو نشون داد..

جالب بود که هیشکی به هیشکی بود یکی همون اول از روی گیت پرید و انگار نه انگار که باید بلیط می خریدی..

رفتیم سمت ایستگاه مترو که شبیه ایستگاه مترو کرج رو باز بود یه قطار اومد و سوارش شدیم بوی قطاهرهای مسافری تهران مشهد قدیمی رو می داد ما هم طبق معمول هاج و واج..

مونده بودیم مترو اینه؟

پاناپ دات نت

همسرجان از یکی از مسافرها پرسید اونم گفت نههههه این مترو نیست این RER هست ..

ما هم ترسیدیم و ایستگاه بعدی پیاده شدیم تو ایستگاه بعدی یه خانومی لطف کرد و یه نقشه از کیفش درآورد که از نقشه اطلاعات فرودگاه دقیق تر بود و یه جورایی حالی مون کرد RER همون متروهه..

و ما باید خطمون رو عوض کنیم مثل مترو تهران که خط یک و دو سه داره اینجا فکر کنم 12 یا 13 خط داشت ما باید می رفتیم به خط 5 خلاصه هی ما خط عوض کردیم اکثر جاها پله برقی نداشت..

شلوغ بود و قطارها به شدت فرسوده و قدیمی..

پاناپ دات نت

مجبور بودیم هی کالسکه رو دوتایی بلند کنیم و صد تا پله رو بریم بالا و پایین باورم نمی شد اینجا پاریسه..

راستش تو ذوقمون خورده بود و کمی هم از شکل و ظاهر آدم ها ترسیده بودیم..

ما از مادرید رفته بودیم پاریس و در مقایسه با مادرید پاریس خیلی کثیف و فرسوده بود..

مردم مادرید خیلی مرتب و منظم و به شدت اهل مد و شیک پوشی هستن..

تو مادرید مهاجر هم خیلی کمه و با حجاب خیلی کم می بینی اما تو پاریس مسلمون و با حجاب خیلی زیاد بود و سیاه پوست خیلی داشت راستش تا آخرش هم نفهمیدیم فرانسوی ها چه شکلی هستن!

خلاصه بعد از کلی مصیبت نزدیک دو ساعت طول کشید تا رسیدیم به ایستگاه مد نظر مون و از قطار پیاده شدیم و رفتیم بیرون..

از روی نقشه فهمیدیم هتل کدوم سمته و هتل رو پیدا کردیم..

قبلش از یه سوپری کمی خرید کردیم و دو تا نوشابه خریدیم و کمی نون و خوراکی چون دیگه وقت نبود بریم جایی برای شام..

 غذای نازگل رو هم تو مادرید آماده کرده بودم و همراهم بود که بذارم یخچال بس که بد غذاس..

رسیدیم هتل داغون بودیم هااا..

اتقمون خوب بود اما متاسفانه یخچال نداشت..

با پرس و جو فهمیدیم هتل های ایبس هیچ کدومشون یخچال ندارن!!

یه ظرف یخ بهمون دادن تا غذای بچه رو بذاریم توش شب رو زود خوابیدم که صبح سرحال بریم واسه دیدن پاریس..

ادامه ماجرا در پست بعدی

:)

* عید فطر رو تبریک می گم قبول باشه دوستان

+ تاريخ نهم مرداد 1393ساعت 17:10 نويسنده تلاش |

ما روز سوم ماه رمضان صبح ساعت 11 رسیدیم مادرید اینجا وقتی ما اومدیم حسابی خنک بود و به ما که از تهران به اون گرمی اومده بودیم بسی چسبید..

از روزی که اومدیم خرید و گشت و گذار یکی از کارای اصلی مون بوده و من کلی کیف کردم..

یه چند باری هم کاملا مستقل عمل کردم و وقتی دیدم کسی حاضر به بیرون رفتن نیست خودم تنهایی رفتم بیرون و با اتوبوس برگشتم...

تنهایی بیرون رفتن اونم تو یه کشور غریب حسه خوبی بود و کلی اعتماد به نفس بهم داد..

بابا رو هر کاری کردیم راضی نشد که روزه نگیره و ما هم زیاد گیر ندادیم تا راحت باشه اما ما کلی معذب شدیم و تا به الان به جز وعده شام اکثر وعده ها رو تنهایی خوردیم..

اون وسط ها همسرجان هی گفت ما که این همه راه اومدیم و ویزامون هم شینگنه بریم فرانسه..

منم دوست داشتم و کلی ذوق می کردم..

خلاصه هی از این آزانس و از اون آزانس پرسیدیم و دیدم هزینه اش خیلی زایده و تصمیم بر این شد خودمون بریم..

جزایر قناری رو هم بررسی کردیم اما دیدیم از پاریس گرون تر در می یاد و اصلا پاریس با جزایر قناری قابل مقایسه نبود ..

خلاصه یه دو روزی همسرجان پای کامپیوتر بلیط ها رو چک کرد و هتل ها رو چک کرد..

برای رفتن شنبه ساعت 5 عصر رو انتخاب کردیم و قرار شد 3 شب و 4 روز بریم پاریس..

هتل هم با کلی گشتن هتل ایبیس (ibis) رو انتخاب کردیم..

دیگه از لحظه ای که بلیط رو اوکی کردیم شروع کردیم توی نت سرچ کردن و خوندن سفرنامه و جاهای دیدنی و..

شنبه از اول صبح ساک رو جمع کردیم و ساعت 2 راه افتادیم به سمت فرودگاه مادرید..

پروازمون ایبریا بود و تو پرواز ایبریا برای بار باید پول جداگانه داد و همین طور برای پذیرایی یعنی کلا همه چی پولیه..

من قبلا شنیده بودم ایبریا جزو پروازهای ارزون و کلاس پایین داخلی اروپاس اما خدا وکیلی عالی بود و میشه گفت از پروازهای خارجی ما هم بهتر بود..

تو پرواز من یه دونات با قهوه سفارش دادم و شد 4 یورو نازگل کمی بعد از بلند شدن هواپیما خوابید و تا رسیدن به پاریس خواب بود..

نزدیک به دو ساعت پرواز بود و ما ساعت 7 رسیدیم به پاریس ..

پاریس از توی هواپیما شهری بود شبیه به شمال ما و پر از جنکل و درخت..

دل توی دلم نبود!

وقتی رسیدیم چون کالسکه رو توی بار نداده بودیم همون جا تحویل گرفتیم و نازگل و گذاشتیم توی جاش..

رفتیم سمت در خروجی اما مدل درب هاش کمی متفاوت بود یه چیزی شبیه درب های ورودی بلیط مترو تهران که اتوماتیک بسته می شد ما هم که ناشی..

همسرجان رد شد اما تا من با کالسکه خواستم رد بشم در بسته شد و گیر کردیم حالا با کلی زور و فشار من برگشتم عقب اما صدای آزیر در قطع نمی شد ..

حول شده بودم حسابی می ترسیدم رد شم نازگل و از کالسه در اوردم اما همزمان هم باید کالسه رو جمع می کردم هم نازگل و می گرفتم که در نره..

کالسکه گیر کرده بود و نازگل گریه می کرد همسرجان هم اون ور در نمی تونست این طرف بیاد..

خلاصه اسکول شده بودیم اساسیییی یه خانمی رسید و کمک کرد من کالسکه رو جمع کنم و اون وسط نازگل از دستم در رفت و خدا رو شکر از لای در رد شد و میله ها از بغل صورتش بسته شدن..

من که واقعا عصبی شده بود..

آخه این دیگه چه دری بود!!!

ادامه داستان در پست بعدی..

 

* این با بچه ای که نوشتم اون بالا واسه اینه که با بچه پاریس رفتن یه مدله دیگه است..

این رو تو هیچ سفر نامه ای ننوشته بودن!

 

 

+ تاريخ پنجم مرداد 1393ساعت 0:19 نويسنده تلاش |
خیلی وقته ننوشتم..

اینقدر که انگاری نوشتن از یادم رفته بارها دلم خواسته بیام و از سفر بنویسم اما یا نشده یا اینکه تو مودش نبودم..

ما روز دوم ماه رمضان یعنی دوشنبه ساعت 2 نیمه شب به سمت ترکیه حرکت کردیم ساعت پروازمون طوری بود که شب بود و خدا رو شکر نازگل بیشتر ساعات رو خواب بود..

از تهران به مادرید پرواز مستقیم نداره و باید پروازهایی که کانکشن هستن رو انتخاب کرد ..

ترکیه حسنش اینه که چون نزدیک تره از ترکیه به مادرید 5 ساعت پروازه و زودتر می رسی..

دو ساعتی بین دوتا پروازمون فاصله بود که به غذا دادن به نازگل و کارهای جانبی سپری شد بعدش سوار پرواز به مقصد مادرید شدیم ساعت رسیدنمون به مادرید 11 صبح بود و من بی صبرانه منتظر لحظه دیدار بودم..

باز هم بیشتر ساعت پرواز رو خوابیدیم و خیلی زودتر از اونچه که فکر می کردم گذشت..

ساک ها رو گرفتیم و رفتیم به سمت بابا لحظه دیدار هم که قابل وصف نیست زیبا و شیرین..

به خصوص لحظه دیدار نازگل و بابا..

هوای مادرید روزی که ما رسیدیم 20 درجه بود یعنی نصفه دمای هوای تهران و تمیز و صاف..

یه چیزی در حد بهشت..

اینجا به حدی هوا تمیزه که آسمونش مثل آسمون روستاهای تهرانه..

و شب ها وقتی پنجره بازه آدم یخ می کنه..

خلاصه اینجا متاسفانه جای دوست داشتنی ایه!

متاسفانه چون از دید ما اینجا یه زندانه اما زندانی که از قضا جای بدی هم نیست..

ادامه سفر در پست بعدی..

پست بعدی خاطرات سفر به پاریس!

:)

* به یاد تک تک شماها هستم و وب هاتون رو می خونم فکر نکینید فراموشتون کردم اما نشده که بیام و از خودم بنویسم حتی شما سوین خانم!

+ تاريخ سی و یکم تیر 1393ساعت 15:16 نويسنده تلاش |
امروز از اون روزای خسته کننده و بی مزه است!

از صبح هی من خوابیدم پاشدم..

نازگل خوابیده پاشده بعدش همسرجان خوابیده بعدش باز نازگل حالا باز همسرجان لابد بعدشم نوبته منه...

الان ساعت 7 شبه اما پدر و دختر خوابن!!!

سه شنبه ایشالا عازمیم و می ریم پیش بابا..

به شدت منتظر لحظه دیدنشم..

دلم براش شده اندازه نوک سوزن!

اینقدر دلتنگ بودم که دیدم نمی تونم صبر کنم ماه رمضون تموم بشه..

اما این بار سفرمون با دفعه های قبل کلییی فرق داره..

این بار با یه حسه دیگه می رم پیشش..

برنامه ریزی کردیم ماشین کرایه کنیم و بزنیم به سفر..

شاید خداخواست و ما پاریس رو از نزدیک دیدیم..

فکر کن عکس بندازی کنار برج ایفل!!

:)))))))

از الان حاضرم واسه رفتن اما ساکم و نبستم ایشالا دیگه این سانس خواب تموم بشه می رم سراغ بستن ساک سفر..

چه سفری بشه خدا جووون..

 

+ تاريخ ششم تیر 1393ساعت 19:8 نويسنده تلاش |
بعد از مدت ها سلام..

بالاخره تولد نازگل هم برگزار شد و گذشت..

این مدت به شدت درگیر بودم چند روزی مهمون داشتم از شهرستان بعدش هم تدارکات تولد نازگل..

کارهای تولد یه طرف حرف هایی که می شندیم یه طرف یه روز همه می گفتن نگیر یه روز می گفتن بگیر..

این وسط من مونده بودم و تصمیم قاطعم واسه گرفتن تولد!

مگه چند تا بچه دارم؟..

یه عمر آرزوم بود که واسه تولد بچه ام این کار و بکنم و فلان کار و بکنم..

خلاصه در آخر همونی شد که من می خواستم کیکش رو به قنادی کوک سفارش دادم خوشکل و ناز..

منو غذا رو هم با کمک مامان و همکاری شدید همسر جان اوکی کردم ..

مهمون ها هم دعوت شدند واسه جمعه 23 خرداد..

برای تولد و شام!

امسال تو مجلسمون مردا هم بودن و این کمی سخت بود چون خانواده ما مذهبی هستن و من باید طوری خونه رو چیدمان می کردم تا همه راحت باشن و حرف و حدیثی درست نشه..

چهارشنبه با همسر جان دکوراسیون خونه رو عوض کردیم و یه سمت خانمها شدن و یه سمت مردا میز غذاخوری هم وسط قرار گرفت برای سرو شام به صورت سلف سرویس..

پنجشنبه از صبحش من سرپا بودم و هی خرید کردیم و جا به جا کردیم تا آخرهای شب هم تزئینات رو درست کردم و وصل کردیم بعدش مشغول ژله شدم..

تا ساعت 3 نیمه شب ژله درست می کردم..

جمعه صبح هم خانم خ اومد واسه کارای خونه و من از همون اول صبح مشغول آشپزی شدم..

مهمون ها قرار بود از ساعت 7 بیان و کم کم سرو کله مهمون ها هم پیدا شد و اوج کار هم همون موقع بود..

رسمااا له شدم..

اما خدا رو شکر همه چی عالی برگزار شد و تولد دو سالگی هلیا پر شکوه و به یادموندنی شد..

هنوز خسته ام و تنم کوفته است..

اما احساس آرامش دارم چون کاری رو که دوست داشتم انجام شد..

مهم هم همینه!

 

+ تاريخ بیست و ششم خرداد 1393ساعت 0:22 نويسنده تلاش |

بي تو مهتاب شبي                                                        

 باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

* خدا می دونه من با این شعر چه خاطراتی دارم!

اهنگ این شعر رو از اینجا دانلود کنید محشره...

http://s3.picofile.com/file/7502244187/Arash_koocheh.mp3.html

+ تاريخ شانزدهم خرداد 1393ساعت 13:50 نويسنده تلاش |
دیدن بازی کردن پدر و دختر چقدر زیباست!

عشقشون..

خنده هاشون..

شیطنت هاشون ..

حتی غذاخوردنشون..

من که عاشق تماشا کردنشونم..

و من چقدر خوشبختم که این دو رو دارم!

 

* دوستان عزیزم شرمنده ناراحتتون می کنم ..

به خاطر پست های ناراحت کننده ام هم ازتون عذر می خوام یه روزی قرار بود این وبلاگ جایی باشه برای انرژی گرفتن و هدفمند شدنتون ...

 

 

+ تاريخ هشتم خرداد 1393ساعت 13:25 نويسنده تلاش |