می تونه هر چیزی باشه؟!..... نه؟...

 

امروز یه روز پر از کا رو تلاش بود از صبح که بیدار شدم تو تخت خواب با خنده های نازگل و شیطونی هاش شروع شد و تا همین حالا مشغول بودم...

صبح نازگل و گذاشتم پیش مامان و رفتم بیرون خرید تا واسه روز خواستگاری میزون باشم و مزتب..

بعدش سریع برگشتم خونه و مشغول جمع آوری و نظافت شدم..

بدو بدو رفتم خونه خاله همسرجان و بسته پستی رو تحویل گرفتم و بعدش رفتم خونه مامان پیش نازگل..

عصر هم با همسرجان نازگل رو بردیم آرایشگاه و پوستمون کنده شد تا موهاش رو کوتاه کردن تازه آرایشگاه مخصوص بچه ها بود..

الانم که نیمه شبه اینجام و مشغول کارهام...

امروز که رفتم خرید دو جفت و یه کفش کلی پولش شد...

:(

خودم دیگه می دونم بابت پول اینها چقدر باید زحمت کشید..

به قسمت پول دادنه که فکر می کنم حالم بد میشه..

عصری فهمیدم یه سری از لباس هایی که از اسپانیا سفارش داده بودم نرسیده و دو هفته حدقال زمان می بره تا برسه و این کلی پکرم کرد..

اما چه میشه کرد..

اکثر وقت ها برنامه ریزی های ما درست انجام نمیشه و مجبوریم یه طرح دیگه بریزیم..

فقط خدا کنه زودتر همه چی میزون بشه..

از الان جای برادرم دلشوره دارم..

یعنی روز خواستگاری چی میشه؟!

 

+ تاريخ بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:52 نويسنده تلاش |
بلهههه ما اینیم مادر یه دختر شیطون که جدیدا لجبازی هم چاشنی کاراش شده..

خدا خودش صبر بده...

ماه بهمن هم داره به نیمه می رسه و کم کم سال جدید هم شروع میشه..

نمی دونم چرا این سال اینقدر زود گذشت..

چقدر اتفاق خوب تو این سال افتاد و چقدر سالی خوبی بود..

وسط این همه اتفاق خوب من زیاد میزون نیستم..

حالم زیاد خوب نیست و زود عصبی می شم و زودرنج و حساس شدم..

از دست نازگل عصبانی می شم و گاهی می خوام خودم رو بزنم...

خیلی دوست دارم صبور باشم و مطمدن اما اطرافیانم مدام نقد می کنن و دخالت های بی جاشون اعتماد به نفسم رو کور کرده..

آقای همسر هم که نگم بهتره...

اینقدر دخالت می کنه تو بچه داری که گاهی بی خیال همه چی می شم و می زنم زیر همه چی...

تو تمام این مشغله ها کارم هم هست!

کاری که با وجود خستگی ها و دردسر هاش بهم آرامش می ده و آرومم می کنه...

این ماه کارت ویزیت و طراحی لوکو هم انجام شد و این حسه مهم بودن رو بهم داد اما باز ته ته وجودم خالیه...

نمی دونم چرا...

اما اون ته یه چیزی کمه..

چه میشه کرد؟!

کلی هم اتفاقات خوب قراره رخ بده..

قراره بریم خواستگاری...

بریم سفر با آقای همسر..

شو حضوری بزارم و...

کلی کار مهمه دیگه...

از خدا می خوام کمکم کنه مثل همیشه و به کارم برکت بده و یه صبر اساسی تا مادر خوبی باشم!

 

 

+ تاريخ هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:53 نويسنده تلاش |
امروز از دستت یه عالمه اشک ریختم!

بس که منو اذیت می کنی..

به شدت نحسی!

لجباز و خرابکار تمام زندگی من رو نابود کردی همه کابینت ها دیوارها اتاق ها..

هر چی کشو هست می پاشی قفل کابینت خریدم همه رو کندی..

می ری روی صندلی بعدش روی میز...

امروز برای بار چندم یه قوطی شیر رو خالی کردی روی زمین..

آخه پش کی درست می شی؟؟

محلت ندم گاز می گیری و نیشگون می گیری..

لجت در بیاد حتی موهام رو هم می کشی!

هیچ وقت تصورم از بچه این نبود!

یه نابودگر واقعی..

هنوز یه وعده غذا با آرامش نخوردم...

هنوز یک دقیقه راحت نخوابیدم...

خسته شدم خوب!

خستههههههههههههههههههههههههه

هیچ کسی هم لطفا طرفداری ازت نکنه...

از نصیحت هم بدم می یاد!

نوشتم که بزرگ شدی و زبونت دو متر دراز شد بخونی بفهمی چقدر منو اذیت کردی..

 

*رمز اسم نازگل

+ تاريخ چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:57 نويسنده تلاش |
 

الان نزدیک دو ساله دارم کار خرید رو انجام می دم و می فروشم اما این وسط همیشه یه جای کار می لنگه..

اونم منم با این روحیه احساساتی ...

بیشتر از اینکه بفروشم می خرم..

عشق کالکشن جدید دارم و هر چی لباس شیکه بدون اینکه فکر فروشش باشم می خرم..

قیمت می ذارم بدون حساب کتاب..

حتی یه دفتر حساب کتاب هم ندارم..

دلم می خواد به خودم بلند بگم بسه!!!!!!

بشین فکر کن..

ببین داری چی کار می کنی؟؟؟؟

 

+ تاريخ بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 1:27 نويسنده تلاش |
خوب ..

بعد از اون دو تا پست و خوندن کامنت هاتون الان یه حسه عجیبی دارم...

یه حسه خوب...

دوستانی دارم که با وجود اینکه من رو ندیدن اما با کامنت هاشون بهم نشون دادن که چقدر من رو می شناسن و چقدر به فکرم هستن..

ازتون ممنونم...

تک تک حرف هاتون رو قبول دارم..

راستش به ذهن خودمم رسیده بود که وقت بزارم و داشته هام نداشته هام رو بنویسم..

خیلی کارا رو برنامه ریزی می کنم اما زمانش رو ندارم...

به خیلی چیزها فکر می کنم که اینجا نمی نویسمشون..

به اینکه خدا من رو چقدر دوست داره که تنم سالمه،خانواده ام کنارم هستن،پدرم برگشت،دخترم سالم و شاد کنارمه،همسری دارم که با وجود تمام بداخلاقی ها و کج خلقی ها همیشه پشتیبان و حامی منه ،شغلی دارم که دوستش دارم و درآمدخوبی دارهو دوستی که مثل یه خواهر کنارمه...

بارها و بارها به این چیزها فکر کردم...

اما نمی دونم چرا زود از یادم می ره...

به همین دلیل پنجشنبه رفتم پیش یه دکتر روانپزشک جدید...

اون جواب سوالم رو داد...

اینکه افسرده هستم و تمام این حالات به خاطر اونه..

انیکه داروهام مناسب حالم نبوده و نتونسته نوسان خلقی ام رو کنترل کنه...

از نگرانی هام به دکترم گفتم و اون برام توضیح داد که همه اینا طبیعیه و خوب می شم..

می خوام بگم خیلی از این حالاتی که دارم دست خودم نیست ..

تمام تلاشم رو برای خوب بودن می کنم اما یهویی انرژی ام تموم میشه و قاطی می کنم...

بعد اینی میشه که شده!

به هر حال..

ازتون ممنونم..

از اینکه من رو فراموش نکردید و تو روزهای سخت و غم و ناراحتی همیشه کنارم موندید..

به یاد تک تکتون هستم!

:)))

حتی روزهایی که نمی نویسم...

دارم تلاش می کنم که با کلی نوشته پر انرژی،با کلی هدف و انگیزه برگردم...


ادامه مطلب
+ تاريخ چهاردهم دی ۱۳۹۳ساعت 1:29 نويسنده تلاش |
امروز یه روز خوب بود..

روزی که صبحش رو با دخترم شروع کردم...

امروز یه روز بود مثل روزهای دیگه اما تفاوتش در این بود که من به زندگی زیباتر نگاه کردم..

تنها تفاوت نوع نگاه من بود!

وگرنه هر روز با نگاه دخترم آغاز میشه و من به این چشم ها عادت کردم..

دیشب رفتم سراغ آرشیو عکس های قدیمی و از نوزادی نازگل کلی عکس دیدم..

از خودم..

از همسرم..

دخترم که چقدر کوچولو و ظریف بوده و حالا چقدر بزرگ شده...

کلی به اون روزها فکر کردم..

به اینکه قدر این روزها رو نمی دونم و مدام به یه مسئله گوچیک گیر می دم..

دیشب قدر یه دنیا فکر کردم..

همین شد که صبح وقتی بیدار شدم حس می کردم همه چیز زیبا شده و من پر از انرژی ام..

چقدر خوبه که آدم نوع نگاهش به زندگی رو عوض کنه!

:)

+ تاريخ یازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 1:59 نويسنده تلاش |
به قول ف عزیزم تو نوشتن تنبل شدم...

یا...

نمی دونم اما چندین بار اومدم و نوشتم..

اما پاکش کردم به نظرم نوشته بی خودی می اومد!

بعد از پست اومدن بابا از هر چی می یام بنویسم به نظرم چرت و بیهوده می یاد..

اون نوشته ها رو که می خونم دلم نمی یاد از غم و درد و بی هدفی بنویسم..

اما چاره ای نیست برای سبک شدن شاید این یه راه حل باشه..

بعد از اومدن بابا تا یک ماه همش مهمون بود و مهمونی..

عزاداری و محرم و صفر..

یه جورایی همش داشتیم می رفتیم و می اومدیم..

تو این وسط مامان و بابا با هم رفتن مشهد و بعدش برادر بزرگه و کوچیکه با هم رفتن کربلا و باز رفت و امد..

منم که درگیر..

یه روز مهمون داری و در کنارش کارهای تجاری خودم...

این وسط اما ...

من خوب نیستم...

از تعداد روزهای گذشته بیشتر روزها تو خودم بودم و گیج..

این وسط ف و همسرم خوب می فهمن من چی می گم..

با خوردن قرص ها هم بهتر نیستم...

خواب شبم افتضاحه و روزها تبدیل شدم به یک آدم بی احساس و جدی یه جورایی نوسان دارم..یه لحظه خوب و یه لحظه بد...

فقط دوست دارم تنها باشم..

کسی باهام کاری نداشته باشه..

فقط در حد اکتفا بخورم..

کم بخوابم و کار کنم...

شدم یه آدم نفرت انگیز!!!!!!

یه آدم بی خود..

یه مادر بی حوصله...

یه همسر بد...

یه آدم بی هدفففف!

..................................................

 

* یعنی خوب می شم؟؟

 

 

+ تاريخ نهم دی ۱۳۹۳ساعت 0:32 نويسنده تلاش |
 

از اول هفته قبل همش اومدم بگم اما نشد..

یعنی ترسیدم ..

ترسیدم باز نشه..

ترسیدم باز امیدم نا امید بشه...

اما حالا اومدم تا از روزهای زیبای زندگی ام بگم..

از روزی که بابا اومد..

از روزی که بالاخره رسید..

روزی که 4 سال مدام بهش فکر کردم و تصورش کردم..

بالاخره رسید!

از چند هفته قبل نگران بودیم و چشم انتظار دل تو دلم نبود خودم رو با کار و خرید سرگرم کردم تا متوجه تعداد روزهای باقی مونده نشم..

مامان رفته بود تا بابا تنها نیاد شبی که می خواستن بیان تا صبحش چشم روی چشم نذاشتم وقتی فهمیدم از پاس کنترل اونجا رد شدن کمی آروم شدم..

نمی دونم حسم رو چه جوری وصف کنم...

زیباترین حسه دنیا..

انگار قلبم سبک شده ..

انگاری دلم باز شده..

انگاری دینا برام عوض شده..

همه چیز برام زیباست..

روزی که اومد رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...

مثل روزی که رفت..

وقتی اومدن بغلش کردم و قربون صدقه اش رفتم گردنش و بوسیدم و گفتم عاشقتم بابا..

دوست دارمممم..

دیگه دلم نمی خواد صفحه اسکایپ رو ببینم..

دیگه دوست ندارم حتی یک روز ازم دور باشه..

وقتی بعد چهار سال دور یک میز نشستیم باورم نمی شد..

وقتی امروز پشت اف اف تصویرش رو دیدم دلم می خواست اون لحظه رو ثبت کنم و لحظه لحظه اش رو قاب کنم..

نمی دونید چه حسی دارم..

حسه کسی که بهش فرصت دوباره زندگی کردن رو دادن..

حسه کسی از نو داره پدر و مادرش رو می بینه..

فقط از خدا می خوام دیدم عوض نشه...

دلم می خواد تن پدرم و مادرم سالم باشه و از این به بعد همش خوشی باش..

دلم می خواد با بابا بریم مشهد، بریم شمال با هم سوار ماشین بشیم، بیاد خونمون...

دلم می خواد لحظه لحظه این روزا رو زندگی کنم!

خدایا ...

چی بگم..

چی بگم تا این نعمت بزرگ رو شکر کرده باشم؟

خدایا نوکرتم!

ازت ممنونم که پدرم رو صحیح و سلامت به ما برگردوندی!

ازت ممنونم..

ازت ممممنونممممممممم

 

* امسال نازگلم واسه اولین بار با بابابزرگش می ره هیئت!    :)

 * اول آبان 93 بابا برگشت

 

+ تاريخ چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت 0:7 نويسنده تلاش |
تا حالا شده حس کنی داری خودت رو نابود می کنی؟

تا حالا شده این حس بهت دست بده که باید هر کاری رو انجام بدی بدون اینکه بهش فکر کنی؟

من این روزا این شکلی ام..

انتظار سخت ترین و کشنده ترین حسه دنیاس..

کسی که چشم انتظازه از نظر من هر لحظه داره جون می ده و هر ثانیه براش مهمه تا به آخر خط برسه..

این روزا خیلی خسته ام..

نه خسته جسمی..

چون شبا تا صبح بیدارم و گاهی از خستگی غش می کنم..

این روزا یه کسی مدام توی فکرم حرف میزنه و شب ها خواب های آشفته و درهم می بینم..

این روزا کلی اتفاق قراره بیفته و من دلم عینه سیر و سرکه داره می جوشه..

این روزا باز یه تحول بزرگ  می خواد رخ بده و من از این تغییر واقعا ترسیدم..

این روزا رو هیچ کسی جز من نمی تونه درک کنه..

این روزا روزای خاصیه..

روزهایی که چندین سال منتظرش بودم..

این روزا روززهای سختیه..

هر روز که بیدار می شم فقط می شمرم چند روز مونده و بعد سعی می کنم خودم رو یه جوری مشغول کنم..

این روزا دلم آغوش مادرم رو می خواد و صدای قلبش رو..

این روزا خیلییییی بی قرارم..

بی قراررررر...

 

+ تاريخ بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 17:28 نويسنده تلاش |
 

امروز باز یه روز شلوغ بود..

صبح که بیدار شدم دیدم همسر جان سر کار نرفته و پاش درد می کنه و خونه موندن رو به رفتن ترجیه داده منم کلی ذوق زده شدم..

گفتم آخ جون به کارام می رسم..

نازگل و با کلی بدبختی گذاشتم خونه و رفتم دنبال کارام تا ظهر خونه مامان بودم و یه سر به مزون زدم و ناهار خریدم و برگشتم خونه..

با خودم گفتم حالا که همسر به این ماهی دارم که بچه رو برام نگه داشته پس نذارم گشنه بمونه!

دو پرس زرشک پلو با مرغ خریدم و یه نوشابه هم که عشقه همسرجانه براش خریدم و رفتم خونه..

دیدم پدر و دختر خوابیدن و تازه می خوان بیدار بشن..

ناهار رو خوردیم و بعدش به ف زنگ زدم و با دخملش اومدن خونمون..

بچه ها با هم بازی کردن و من و ف هم تا حدودییییی تونستیم با هم حرف بزنیم ..

شام هم خونه مادر همسرجان بودیم الان تازه برگشتیم خونه و من با وایبر مشغول پاسخگویی به مشتری ها هستم..

امروز به مامان می گفتم می دونی دلم چی می خواد؟

دوست دارم واسه تولدم ازم سوال کنی برات چی بخرم؟

منم خودم انتخاب کنم..

دوست دارم بابا برام سوغاتی بیاره..

دوست دارم واسه نازگل خودم انتخاب کنم و براش بخره..

امروز عینه بچه ها شده بودم..

دل نازک و ابری..

چقدر دلم برای خودم تنگ شده!

 

 * ف عزیزم..

نمی دونم می دونی یا نه؟

اما خیلی دوست دارم

:)

+ تاريخ هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 23:46 نويسنده تلاش |