X
تبلیغات
هدف بزرگ من ...
می تونه هر چیزی باشه؟!..... نه؟...

خیلی وقته ننوشتم..

وقتی وارد وبلاگ می شم انگار که همه چی از یادم می ره بس که تو این مدت اتفاقات زیادی رخ داده..

اما تو این همه اتفاقات خوب و بد این روزا حسه من حسه خوبی نیست..

یعنی حالم خوب نیست..

اون ته ته دلم ناراحتم..

هر چی هم تلاش می کنم خودمو به اون راه بزنم فایده نداره..

دلم بدجور گرفته..

اینقدر بدجور که انگاری هیچ وقت باز نمی شه!


* دلم گرفته اي خدا كجايي

دلم ميخواد دست تو رو بگيرم 

ميدونم اين كفره ولي خدا جون

ساده ميگم دلم ميخواد بميرم 


دنياي زيبايي كه ساختي خدا

چيزي به جز غم واسه من نداره 

عاشق ابراي بهارم اما

بيشتر از اون چشماي من ميباره 


خدا همه ميگن تو مهربوني

ميگن كه تو عاشق بنده هاتي 

پس چرا وقتي اشكامو ميديدي

جواب قلب خستمو ندادي 


خدا به جز تو هيچ كسو ندارم

كه گوش بده حرف دل خستمو 

يا وقتي توي سختيا جون ميدم

بهم بگه كه ميگيره دستمو 


غمام ديگه خيلي شده اي خدا

نميدونم غصه واسه كدومه 

چه حسي داره وقتي كه يه بنده

بهت ميگه كه مرگم آرزومه !!!


* سوین ..

عزیزم خیلی دوست داشتم برای اولین ورودت یه مطلب مفصل بنویسم!

اما باور کن نمی تونم..

واقعااا نامیزونم!

قول می دم برات بنویسم خاله جون..

از اومدنت خیلیییی خوشحالم..



+تاریخ بیست و نهم فروردین 1393ساعت 13:43 نویسنده تلاش |

خدایا تو خودت قضاوت کن من چه کردم که این جوابمه؟؟

تو که خودت به نیت درونی من اگاهی تو که خودت شاهدی..

تو که خودت می دونی من چه کاری رو با چه نیتی انجام دادم..

می دونم که نتیجه عمل من این برخوردها نیست..

می دونم که حقم این همه بی محلی نیست..

می دونم که حقم این همه کم لطفی نیست..

یعنی خدا جون این دنیا این مدلیه؟..

باید در خوبی رو بست..

باید احساس رو دور ریخت و عشق رو فراموش کرد؟

تا به حال تمام تلاشم رو کردم که جوری زندگی کنم تا کسی ازم نرنجه ..

اما ..

می دونم که تو خودت به نیت درونی من آگاهی..

تنها امیدم تویی و بس!

پس کمکم کن


* پارسال 13 فروردین نازگلم سرما خورده بود امسال هم همین طور!

+تاریخ سیزدهم فروردین 1393ساعت 16:48 نویسنده تلاش |

امروز روز زیبایی بود پر از تلاش ..

پر از خانواده!

پر از محبت..

پر از عشق..

امروز و خیلی دوست داشتم امروز اولین سری مهمون هامون اومدن..

مهونی دادن تو خونه دوست داشتنی ات چقدر قشنگه!

نازگلم چقدر شیرین شدی تو...


* عزیزی که کامنت پر از کاش برای من گذاشتی حالت خوبه؟؟ مطمئنی نیاز نداری یه سر بزری پیش دکتر م ؟ بهتر نیست به جای این همه کاش یه کلام به خودت بگی لحظات زندگی رو میشه زیباتر ساخت!

بزار من جات بگم..

کاش از روزهای زندگی ات بیشتر لذت ببری..

کاش همین الان خودت و بغل کنی و به خودت بگی که خودت رو دوست داری..

کاش اینقدر با خودت و آدم های دور و برت نجنگی..

کاش قدر این روزهایی که می تونستیم خوش باشیم و از با هم بودن لذت ببریم رو می دونستی..

عزیز من دیگه بس نیست؟!!!

قهر کردی..

حرفات رو هم که زدی پس باید تا حالا آروم شده باشی..

من هنوز منتظر اس ام اس تبریک عیدت هستم!

:)

من باهات دوستم

+تاریخ یازدهم فروردین 1393ساعت 0:36 نویسنده تلاش |


نمی خواستم این پست رو بنویسم اما کامنتت مجبورم کرد..

خواستم بهت زنگ بزنم اما ترسیدم تحویلم نگیری و حالم از این بیشتر گرفته بشه..

امروز روز دوم سفر ما بود..

حالم داره به هم می خوره..

از اولش هم مخالف بودم چون دوست داشتم جایی برم که هیچ فامیلی نباشه..

دید و بازدیدی نباشه هیچ استرسی نباشه..

اما چه کنم وقتی همسفرت به فکرت نباشه این میشه..

وقتی تو مسیر زندگی تنها باشی چه روحی چه جمسی زندگی ات همین میشه..

یه بغضی ته گلومه که هی قورتش می دم چون اینجا جایی برای خالی کردنش نیست و فقط میشه قورتش داد..

امروز ناهار خونه عمه جناب همسر بودیم و عصر هم خونه یکی دیگه از عمه ها..

نازگل هم آی اتیش سوزوند..

آی اتیش سوزوند که منو داغون کرده بود..

از بس خودم و خوردم و ریختم تو خودم عصبی شدم..

می دونم بچه است..

می دونمممم..

اما منم این مدلی ام دیگه معذبم..

از تهران فرار کردم اوم اینجا حالا اینجا هم باز همون داستانه..

سر عر وعده غذا خوردن که میشه من جای غذا کوفت می خورم..

نازگل می یاد وسط سفره میشینه و هی دست می کنه تو این بشقاب و تو اون بشقاب..

بچه سفره ندیده است دیگه ..

تمام رومیزی ها رو می کشه..

آجیل ها رو می ریزه ..

نون رو ریز می کنه تو تمام خونه و..

تو خونه خودمون هم همینه اما خونه بقیه برام سخته..

خودم و می ذارم جاشون می بینم خودم بودم چقدر ناراحت می شدم بعدش عصبی می شم..

همسرخان هم که انگار نه انگار !!

واسه خودش برنامه چیده می گه تا جمعه اینجا باشیم..

فقط خدا کنه تا جمعه یه دعوای مفصل نشه..

اما در مورد کامنت..

برات تو ادامه مطلب می نویسم بخونش!  ( رمز ادامه مطلب اسم آقای همسره)



ادامه مطلب
+تاریخ پنجم فروردین 1393ساعت 21:24 نویسنده تلاش |

سرم سنگینه و پیشونی ام درد می کنه نمی دونم علتش خستگی سفر و زود بیدار شدنه یا اینکه سرما خوردم..

بالاخره بعد از یک ماه کلنجار رفتن با همسر خان امروز صبح ساعت 6 راه افتادیم سمت شاهرود یک ماهی بود که همسر جان می گفت با هم بریم شاهرود و من مدام طفره می رفتم..

نه اینکه از شاهرود رفتن بدم می یاد مشکل اصلی نازگل خانومه و شیطونی هاش!

دیگه تو ماشین بند نمیشه و مدام وول می زنه و بی قراری می کنه..

خلاصه تصمیم گرفتیم صبح زود بریم که بیشتر تایم سفر رو نازگل خواب باشه..

من دیشب تا جمع و جور کردم واسباب سفر رو جمع کردم شد ساعت 3 تا خوابم ببره شد 4 و 6 هم بیدار شدم کل راه رو هم بیدار بودم عقب ماشین صندلی ماشین نازگل رو برداشیم و قشنگ براش یه رختوخاب پهن کرده بودیم و خسابی واسه خواب عقب رو آماده کرده بودیم اولش که راه افتادیم بیدار شد و من با خودم گفتم زهی خیال باطل دیدی بیدار شد و نخوابید اما تا 8 کمی بیرون رو نگاه کرد و بعدش دیگه خوابید..

خدا رو شکر تا نزدیک شاهرود خواب بود و اذیت نشدیم..

اینجا هم که رسیدیم من یه چرتی زدم و حالا اینجام هنوز سرم سنگینه و خسته ام..

کلا از لحاظ روحی خسته ام انگاری کوه کندم..

دغدغه های مامان اینا و خودم و زندگی ام خسته ام کرده اصلا این چند روز اول هم عید دیدنی رفتی سر کیف نبودم یه جورایی انگاری از سر باز کنی بود و می خواستم برم تا رفته باشم..

بماند که با فلسفه این دید بازدید سالی یکبار واقعااا مشکل دارم..

یعنی چی کل فامیل عادت کردن سالی یک دفعه اونم به زور عید همدیگه رو ببینن..

جوری شده که من وقتی فامیل ها رو می بینم احساس غریبی می کنم و استرس دارم..

ف هم رفته شمال و ازش خبری ندارم..

یه اس ام اس آب دارهم برام فرستاده که دو روزه ناراحتم..

می دونم که هر چیزی رو نمیشه گفت اما چه میشه کرد انگاری باید پذیرفت دیگه!!

با مامان اینا هر روز با اسکایپ حرف می زنیم اما من هر بار که باهاشون حرف می زنم از لحاظ روحی می ریزم به هم..

خلاصه اولین روزهای فروردین 93 دارن سپری می شن!

منم اینجام در شاهرود خدمت خانواده همسر..

خدا کنه برگشتنی هم راحت برگردیم..



+تاریخ چهارم فروردین 1393ساعت 20:40 نویسنده تلاش |

آپلود عکس

شب آخر سال 92  !

حسم..

نمی دونم چه جوری بگمش..

کمی هولم..

کمی دلتنگ از نبودن عزیزانم در کنارم..

کمی هم گیج..

هولم واسه نوشتن کارای مونده..

گیچم به خاطر نوشتن اهدافم!

دلم می خواد سال دیگه این موقع حسم خوبه خوب باشه..

حس و ولش کن بزار اهدافم و بنویسم..

- اهداف کلی من در سال 93 :

1- مدیریت مالی در کارم نوشتن حساب کتاب ها لیست خرید ها و فروشها

2- برنامه ریزی برای شغلم

3- کاهش وزنم و رسیدن به عدد 70

4- بردن نازگل به کلاس خلاقیت

5- ارتباط با مشاور کودک و شرکت در کلاس های تربیت کودک

6- نطم دادن به امور خونه و همسرم

7- رفتن به یکی از کلاس های مورد علاقه ام

می دونم این اهدف خیلی کلی هستن و اهداف کلی خیلی نا مشخص هستن میخوام بیشتر درموردشون بنویسم..

در مورد مدیریت مالی باید واقعا روش کار کنم به دید یه شغل بهش نگاه کنم نه سرگرمی باید سرمایه ام رو زیادتر کنم و کارم و توسعه بدم..

کاهش وزنم رو باید جدی بگیرم رسیدم به عدد 90 کیلوووو یعنی فاجعه خجالت می کشم اینجا بگم..

نتیجه بی خیالی اینه دیگه!!!

بعد زا تعطیلات عید نوروز استارت برای کاهش وزنم رو می زنم می خوام تا عروسی پسرخاله ام به عدد 80 رسیده باشم!!!

در مورد کلاس نازگل!

دوست دارم مادر خوبی براش باشم و بیشتر برای آموزشش وقت بزارم و از این سن طلایی برای پرورش استعدادهاش استفاده کنم تو کلاس یاد می گیرم که چه کنم..

حتما باید هم من و همسر جان پیش مشاور بریم چون سر مسائل تربیتی خیلی اختلاف داریم و مدام بحثمون میشه  این شده یه مشکل بزرگ..

دوست دارم یکی ایراداتم و بهم بگه و راهنمایی ام کنه..

و اما خونه..

باید تو سال جدید به خودم یه تکونی بدم واسه نظافت..

پخت و پز برنامه داشته باشم..

حتی خرید خونه!

و رسیدگی به همسر عزیزم..

امسال خیلی ازش غافل بودم..

باید روی روابطمون کار کنم و برای با هم بودنمون بیشتر وقت بزارم همش کارمون شده ایترنت گردی و کارای الکی..

و کلاس مورد علاقه مثل غکاسی یا نقاشی یا استخر هر چیزی که بهم حسه خوب می ده!

می خوام سال آینده بترکونم!!!

من از فردا شب تلاشم رو می کنم تا به اهدافم برسم!!

عیدتون مبارک!

تعطیلات به همگی تون خوش بگذره!

دوستتون دارم :)



+تاریخ بیست و نهم اسفند 1392ساعت 2:59 نویسنده تلاش |

سال 92 هم داره تموم میشه!

باورش برام سخته امسال خیلیییی زود گذشت به حدی که هنوز باور نکردم تموم شده..

دارم تلاش می کنم تا خاطرات امسال رو به یاد بیارم و یه مروری بکنم..

سال تحویل خونه خودمون بودیم..

یادم برادر کوچیکه خونه ما بود..

نازگل تازه راه رفتن با روروئک رو یاد گرفته بود و براش عیدی روروئک خریده بودیم..

مامان و برادرها هم نبودن..

سفر که نرفتیم و بیشترش خونه خودمون بودیم..

یادمه خرداد یه تولد مفصل واسه نازگل گرفتم و توی شهریور هم رفتیم پیش بابا..

بعد از برگشتن از سفر هم من کسب و کار جدیدم و شروع کردم و در واقع این طور این طوری شد که روزا اینقدر زود گذشت!

از کار جدیدم اصلا اینجا نگفتم..

کاری که خیلی دوستش دارم..

بهم انرژی می ده و یه جورایی بهم انگیزه دوباره داده..

همش دوست دارم توسعه اش بدم و گسترده ترش کنم..

سرمایه اولیه ام رو بابا بهم داد و بعدش هم همسر جان سرمایه بعدی رو در اختیارم گذاشت..

این طوری شد که این بار با پول خودم جنس سفارش دادم و یه چند روزی هم خرید حضوری داشتم..

استقلال مالی یه حسه خیلی خوبی بهم می ده انگار تمام خلاء های روحی ام رو پر می کنه و تمام وجودم پر از اعتماد به نفس میشه..

امسال یه کار بزرگ دیگه هم کردیم اونم رهن کردن خونه مورد علاقه ام و اثاث کشی..

واسه خودش غولی بود اما خدا رو شکر تموم شد..

خونه جدیدمون رو خیلیییی دوست دارم به حدی که وقتی توی خونه هستم دلم نمی خواد اصلا برم بیرون..

اتفاق مهم تر امسال راه افتادن نازگل بود که همچین یهویی بود که هنوز باور نکردم راه افتاده..

یه نیم وجبی شیطون که مدام این ور و اون ور خونه می ره و هی در کابینت ها و کشوها رو باز می کنه..

الان که مرور کردم دیدم امسال ساله خیلی خوبی برام بوده!

سالی که توش کارای بزرگی کردم و اتفاقات خاصی رخ داده..

خوشحالم!

با اینکه بی هدف بودم روزهای خوبی رو سپری کردم!

اما واسه سال جدید حدااا باید برنامه بچینم..

برنامه کاری..

برنامه غذایی..

کلاس و اموزش نازگل و مشورت با مشاور کودک و..

تا پنجشنبه ایشالا اهدافم رو می نویسم!

آخرین پست امسال رو فردا شب می ذارم..

:)


+تاریخ بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 3:54 نویسنده تلاش |



بعد از هر اتفاقی اولین جایی که یادم می افته وبلاگمه..

تنها جایی که می تونم توش از حرفام بنویسم و حسه واقعی ام رو بروز بدم اینجاس..

حس می کنم شده جزئی از وجودم که بهش وابسته شدم..

ساعت 12 شبه نازگل و همین الان خوابوندم و همسر جان برادرها رو رفته ببره فرودگاه امشب عازم هستن و ایشالا فردا شب هیمن موقع پیش مامان و بابا هستن..

دلم بدجوری گرفته و مثل آسمون امشب بارونیه..

دلم برای مامانم تنگ شده از صبح که توی اسکایپ دیدمش دلتنگش شدم..

برای بابا که حالا انگار عادت کردیم ازش یه تصویر ببینیم و ...  دلم برای اون روزا تنگ شده..

روزهایی که از سر کار بر می گشت و جلو در صف می کشیدیم تا باهامون روبوسی کنه و هر کدوممون یه جوری خودشیرینی کنیم..

برای عیدی هایی که وقت و بی وقت بهمون می داد و پولامون و به رخ همدیگه می کشیدیم..

برای روزهایی که از خواب بیدار می شدم و می دیدم از سفر برگشته تنگ شده..

اصلااا دلم تنگ شده ..

برای روزهایی که رفته و فقط مونده حسرتشون..

امروز مامان از سر دلتنگی نازگل و که دید گریه کرد نازگل هم می خواست همش حمله کنه و بره بغلش ..

طفلک بچه ام  ...

رفتن برادرها اشکم و دراورد از اینکه می رن پیش بابا دلم گرفت..

اینکه دلشون به سالی یکبار دیدن باباشون خوشه ..

نمی تونم بنویسم..

تمام حسم و نمی تونم بنویسم..

حالم بده..

خدایا این جدایی کی قراره تموم بشه؟؟

کاش بهم می گفتی آخرش کی می رسه...


* دوستان خواهش می کنم دعا کنید برامون برای همه کسانی که توی غربت گرفتارن!

تمام خانواده هایی که نمی تونن دور هم جمع بشن..

قدر روزهای دورهمی تون رو بدونید اینقدررر زود تموم میشه!



+تاریخ بیست و دوم اسفند 1392ساعت 0:22 نویسنده تلاش |

الان داشتم خاطرات بارداری ام و یه نگاهی می انداختم چقدر برام جالب بود ..

چه خوبه که نوشتمشون چون تمام اون حس ها رو فراموش کردم..

الان دیگه یه مادر واقعی شدم با تمام دغدغه ها و شیرینی ها و مشکلاتش..

اون روزا تمام وجودم برای همسرم بود و حالا دخترم جزء اصلی زندگی ام شده و دارم تلاش می کنم دوباره همسرداری رو تمرین کنم و به یادم بیارم..

چند روز قبل مفصل با همدیگه حرف زدیم و تا نیمه شب دردودل کردیم از اون روز تصمیم گرفتیم به همدیگه بیشتر اهمیت بدیم و دوباره همدیگه رو دوست داشته باشیم کلی از گلایه هامون گفتیم و سعی کردیم تا منصفانه نسبت به هم قضاوت کنیم و اینقدر با هم سر نازگل بحث نکنیم..

مدت ها بود که نه من و نه همسر جان حسه اینکه یه خانواده خوشبختیم رو نداشتیم..

اما داریم تلاش می کنیم تا خانواده شاد و خوشبختی باشیم..

همون خانواده ای که همیشه ارزوش رو داشتیم !

یه خاتواده شاد و صمیمی!

خلاصه من تو تمرینم..

دارم تمرین می کنم به وظایف همسرداری در کنار مادر بودنم برسم..

همین طور همسرجان!

تصمیم گرفتیم هرشب نیم ساعت با هم درد و دل کنیم و نذاریم تا گلایه ها و دغدغه هامون بزرگ بشن و جمع بشن..

هفته قبل مامان رفت پیش بابا و ما تنهاتر شدیم..

یه چند روزی به شدت ناراحت و افسرده بودم اما بعدش بهتر شدم..

آخرهای این هفته هم برادرها می رن اونجا و عید خدا رو شکر دورهمدیگه هستن..

منم دارم واسه عید خودم و آماده می کنم هفته قبل یه چند دست مانتو واسه خودم خریدم و کفش همسرجان هم شلوار خرید و احتمالا کفش هم می خره..

واسه خودم یه آویز یاقوت کبود هم خریدم...

لباس های نازگل رو هم که قبلا سپرده بودم تا بابا براش بفرسته و حاضره..

هفته قبل یه ده روزی خرید حضوری داشتم و فروشم خدا رو شکرخوب بود اما نیازمند وقت گذاشتن و تبلیغات و سرمایه بیشتره!

امروز یه لست تهیه کردم از کارهایی که باید تا عید انجامشون بدم مثلا خرید آجیل و لوازم هفت سین..

مرتب کردن کمد لباس ها که هنوز نامرتبن و نظم دادن به کابینت ها چون خودم نچیدمشون باید یه بار به سلیقه خودم مرتبشون کنم..

می مونه نظافت خونه که یه روز کار داره که اونم هفته دیگه خانم خ می یاد و ردیفش می کنه..

امسال سال نو رو تو خونه نو تحویل می کنیم و کلی حال می ده..

خونه جدیدمون رو خیلییییی دوست دارم به حدی که اصلا دلتنگ خونه قبل نشدم و از روزی که اینجا اومدم دوباره شدم یه آدم با نظم و با انرژی..

خونه جدیدمون نوسازه و خیلی شیکه ..

آشپزخونه اش بزرگه و من همش دوست دارم مهمونی بدم و توی این آشپزخونه غذا بپزم..

تعداد خواب هاش اندازه اس و من تونستم یکی از خواب ها رو خواب مهمان بکنم و سنتی بچینمش..

هنوز یه سری از لوازم  اتاق مونده و می خوام واسه اتاق متکا گرد هم بخرم و فضا رو سنتی تر کنم ایشالا کامل که شد از اتاق حتما یه عکس می ذارم..

اینم از ماجرای این روزهای ما ..

در واقع آخرین روزهای سال 92!


* هدف گذاری مونده!

+تاریخ شانزدهم اسفند 1392ساعت 23:41 نویسنده تلاش |

آخخخخ...

دلم می خواد یه گوشه بیفتم و هی استراحت کنم..

اصلا دلم می خواست یه مدت یه جایی منو بستری می کردن تا کمی استراحت کنم..

کی فکرش و می کرد زندگی اینقدر خسته کننده باشه؟؟؟

امروز روز شلوغی بود صبحش با صدای تلفن شروع شد هی خونه هی موبایل هی خونه هی موبایل انگاری که طرف قسم خورده اوله صبحی منو زابراه کنه..

نازگل هنوز خواب بود تا پاش دم به ف زنگ زدم و گفتم بدو مزون که مشتری داره می یاد الان یه هفته است که خرید حضوری گذاشتیم و از اول هفته کارمون بیشتر شده..

سریع ساک نازگل و جمع کردم و لباس پوشیدم ..

تو این حین نازگل هم بیدار شد و سریع لباسش و تنش کردم تا بریم خونه مامان..

نازگل خانوم و گذاشتم توی کالسکه و راه افتادم تا رسیدم خونه مامان همه اومدن به استقبال خانوم و منم نشستم سر میز صبحانه وسط های صبحانه بودم که مشتری ها رسیدن..

از اون موقع تا حالا دارم بدو بدو می کنم..

هی جواب تلفن دادم..

سانت زدم..

اندازه زدم..

قیمت دادم..

نازگل و خوابوندم..

غذای نازگل و دادم...

توی سایت رفتم و جواب مشتری ها رو دادم..

عکس گذاشتم..

ویرایش کردم..

دوباره نازگل و خوابوندم...

باهاش بازی کردم..

صدبار با سر رفته توی میز هی اعصابم داغون شده..

خلاصه تا همین حالا که ساعت 11 شبه دویدم و دویدم..

دیگه شام و که خوردیم به همسر جان گفتم بریم که دیگه خسته شدم..

برگشتنی یه دوری تو خیابون ها زدیم و نازگل خدا رو شکر تو ماشین خوابید..

خونه رسیده بودم از شدت خستگی افتادم یه گوشه!

این داستان امروز من بود..

یه روز شلوغ کاری..

خانوادگی..

و خدا رو شکر پر از موفقیت !

نمی دونم چرا همیشه موفقیتن همراه با سختی و خستگیه!

کم کم باید بشینم و اهداف سال جدید رو بنویسم..

امسال می خوام یه جدول بکشم و اهداف بلند مدت و کوتاه مدت برای خودم تعریف کنم..

سال دیگه دوست دارم سالی پر از هدف و تلاش باشه!

پستم با آخ شروع شد اما ختم به خیر شد..

:)

+تاریخ پنجم اسفند 1392ساعت 23:18 نویسنده تلاش |