می تونه هر چیزی باشه؟!..... نه؟...

 

از اول هفته قبل همش اومدم بگم اما نشد..

یعنی ترسیدم ..

ترسیدم باز نشه..

ترسیدم باز امیدم نا امید بشه...

اما حالا اومدم تا از روزهای زیبای زندگی ام بگم..

از روزی که بابا اومد..

از روزی که بالاخره رسید..

روزی که 4 سال مدام بهش فکر کردم و تصورش کردم..

بالاخره رسید!

از چند هفته قبل نگران بودیم و چشم انتظار دل تو دلم نبود خودم رو با کار و خرید سرگرم کردم تا متوجه تعداد روزهای باقی مونده نشم..

مامان رفته بود تا بابا تنها نیاد شبی که می خواستن بیان تا صبحش چشم روی چشم نذاشتم وقتی فهمیدم از پاس کنترل اونجا رد شدن کمی آروم شدم..

نمی دونم حسم رو چه جوری وصف کنم...

زیباترین حسه دنیا..

انگار قلبم سبک شده ..

انگاری دلم باز شده..

انگاری دینا برام عوض شده..

همه چیز برام زیباست..

روزی که اومد رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...

مثل روزی که رفت..

وقتی اومدن بغلش کردم و قربون صدقه اش رفتم گردنش و بوسیدم و گفتم عاشقتم بابا..

دوست دارمممم..

دیگه دلم نمی خواد صفحه اسکایپ رو ببینم..

دیگه دوست ندارم حتی یک روز ازم دور باشه..

وقتی بعد چهار سال دور یک میز نشستیم باورم نمی شد..

وقتی امروز پشت اف اف تصویرش رو دیدم دلم می خواست اون لحظه رو ثبت کنم و لحظه لحظه اش رو قاب کنم..

نمی دونید چه حسی دارم..

حسه کسی که بهش فرصت دوباره زندگی کردن رو دادن..

حسه کسی از نو داره پدر و مادرش رو می بینه..

فقط از خدا می خوام دیدم عوض نشه...

دلم می خواد تن پدرم و مادرم سالم باشه و از این به بعد همش خوشی باش..

دلم می خواد با بابا بریم مشهد، بریم شمال با هم سوار ماشین بشیم، بیاد خونمون...

دلم می خواد لحظه لحظه این روزا رو زندگی کنم!

خدایا ...

چی بگم..

چی بگم تا این نعمت بزرگ رو شکر کرده باشم؟

خدایا نوکرتم!

ازت ممنونم که پدرم رو صحیح و سلامت به ما برگردوندی!

ازت ممنونم..

ازت ممممنونممممممممم

 

* امسال نازگلم واسه اولین بار با بابابزرگش می ره هیئت!    :)

 * اول آبان 93 بابا برگشت

 

+ تاريخ چهارم آبان 1393ساعت 0:7 نويسنده تلاش |
تا حالا شده حس کنی داری خودت رو نابود می کنی؟

تا حالا شده این حس بهت دست بده که باید هر کاری رو انجام بدی بدون اینکه بهش فکر کنی؟

من این روزا این شکلی ام..

انتظار سخت ترین و کشنده ترین حسه دنیاس..

کسی که چشم انتظازه از نظر من هر لحظه داره جون می ده و هر ثانیه براش مهمه تا به آخر خط برسه..

این روزا خیلی خسته ام..

نه خسته جسمی..

چون شبا تا صبح بیدارم و گاهی از خستگی غش می کنم..

این روزا یه کسی مدام توی فکرم حرف میزنه و شب ها خواب های آشفته و درهم می بینم..

این روزا کلی اتفاق قراره بیفته و من دلم عینه سیر و سرکه داره می جوشه..

این روزا باز یه تحول بزرگ  می خواد رخ بده و من از این تغییر واقعا ترسیدم..

این روزا رو هیچ کسی جز من نمی تونه درک کنه..

این روزا روزای خاصیه..

روزهایی که چندین سال منتظرش بودم..

این روزا روززهای سختیه..

هر روز که بیدار می شم فقط می شمرم چند روز مونده و بعد سعی می کنم خودم رو یه جوری مشغول کنم..

این روزا دلم آغوش مادرم رو می خواد و صدای قلبش رو..

این روزا خیلییییی بی قرارم..

بی قراررررر...

 

+ تاريخ بیست و هشتم مهر 1393ساعت 17:28 نويسنده تلاش |
 

امروز باز یه روز شلوغ بود..

صبح که بیدار شدم دیدم همسر جان سر کار نرفته و پاش درد می کنه و خونه موندن رو به رفتن ترجیه داده منم کلی ذوق زده شدم..

گفتم آخ جون به کارام می رسم..

نازگل و با کلی بدبختی گذاشتم خونه و رفتم دنبال کارام تا ظهر خونه مامان بودم و یه سر به مزون زدم و ناهار خریدم و برگشتم خونه..

با خودم گفتم حالا که همسر به این ماهی دارم که بچه رو برام نگه داشته پس نذارم گشنه بمونه!

دو پرس زرشک پلو با مرغ خریدم و یه نوشابه هم که عشقه همسرجانه براش خریدم و رفتم خونه..

دیدم پدر و دختر خوابیدن و تازه می خوان بیدار بشن..

ناهار رو خوردیم و بعدش به ف زنگ زدم و با دخملش اومدن خونمون..

بچه ها با هم بازی کردن و من و ف هم تا حدودییییی تونستیم با هم حرف بزنیم ..

شام هم خونه مادر همسرجان بودیم الان تازه برگشتیم خونه و من با وایبر مشغول پاسخگویی به مشتری ها هستم..

امروز به مامان می گفتم می دونی دلم چی می خواد؟

دوست دارم واسه تولدم ازم سوال کنی برات چی بخرم؟

منم خودم انتخاب کنم..

دوست دارم بابا برام سوغاتی بیاره..

دوست دارم واسه نازگل خودم انتخاب کنم و براش بخره..

امروز عینه بچه ها شده بودم..

دل نازک و ابری..

چقدر دلم برای خودم تنگ شده!

 

 * ف عزیزم..

نمی دونم می دونی یا نه؟

اما خیلی دوست دارم

:)

+ تاريخ هشتم مهر 1393ساعت 23:46 نويسنده تلاش |
جالبه تا قبل از وارد شدن به بلاگفا کلی حرف دارم واسه نوشتن اما وقتی واردش می شم یهویی پشیمون می شم و صفحه رو می بندم این اتفاق بارها افتاده و من نمی دونم علتش چیه..

احساسات این روزام به طرز عجیبی پیچیده است..

اینقدر که نمیشه نوشتشون..

یک دقیقه خوبم و پر ا انرژی و نشاط یک دقیقه دشارز می شم و عصبی..

بس که درگیرم..

در گیر نازگل ...

کار خونه..

مشتری..

نت..

وبسایت..

پست..

تلفن..

و مزون..

این روا یه جورایی کارم تمام وقتم رو می گیره..

کاره من یه کاره تمام وقته..

مشتری توقع داره همیشه بهش پاسخگو باشم و مدام هر برند کالکشن جدید می ذاره و من باید به روز باشم..

خرید و فروش و تحویل و..

اما با تمام دغدغه هاش دوستش دارم..

اینقدر دوستش دارم که می تونم تمام وقت براش انرژی بزارم این وسط خودم و نازگل و همسرجان گاهی اوقات گم می شیم..

خیلی سخته..

مدیریت این همه کار و مسئولین واقعا سخته..

تو تمام گرفتاری هام و دغدغه هام نازگل تنها کسیه که تمام تلاشم رو می کنم تا تمام وقت در کنارش باشم..

واسه همین این شغل رو انتخاب کردم..

اما گاهی کم می یارم ..

اونم بدجور..

گاهی شب ها که میشه دوست ندارم صبح بشه..

چون خیلی از کارا رو نمی رسم انجام بدم..

گاهی دلم می خواد تنهای تنها باشم..

گاهی دلم یه امداد غیبی می خواد تا کمی کمکم کنه تا به خودم برسم .. 

بدون دغدغه برم بیرون و تفریح کنم برم یه وعده غذا بخورم اونم بدون درگیری..

اصلا برم یه دوش بگیرم و موهام و سشوار بکشم و آرایش کنم..

برم خرید بدون دغدغه پول خرج کنم و هی بعدش عذاب وجدان نگیرم..

چقدر دلم آرامش می خواد!

چقدر دلم می خواد از آرزوهام بگم..

چقدر دلم می خواد بنویسم بی سرو ته..

شاید این فکرم خالی بشه از این همه دغدغه..

از این همه فکر و حرف..

جایی رو سراغ ندارید آدم بتونه فکرش رو سبک کنه؟؟

 

* ادامه مطلب لیست کارامه

 


ادامه مطلب
+ تاريخ هفتم مهر 1393ساعت 23:57 نويسنده تلاش |
 

حسه خوب می دونی یعنی چی؟؟

حسه خوب یعنی اومدن همسرت از سفر بعد از ده روز دوری..

حسه خوب یعنی پایان انتظار..

تنهایی..

چشم براهی..

حس خوب یعنی همین حالا !

:)

 

+ تاريخ سی و یکم شهریور 1393ساعت 0:3 نويسنده تلاش |
 

دلم میخواست جنس وبلاگم از جنسه کاغذ بود و پارش می کردم..

هی می نوشتم و پاره می کردم..

اون وقت دلم سبک می شد، فکرمم رها می شد..

:(((

+ تاريخ بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 13:56 نويسنده تلاش |
 

جدیدا هر روز می یام اینجا که مطلب بنویسم اما نمی تونم!

نمی دونم چرا؟

اینقدر حرف دارم واسه گفتن که شاید ده تا پست بشه اما نمی تونم بنویسم..

نمی تونمممممم

 

+ تاريخ بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 13:49 نويسنده تلاش |
 

هر بار که می یام اینجا چیزی بنویسم تا چشمم به اون حسه مثبت می خوره پشیمون می شم!

خبری از اون حسه نیست..

همش منفیه..

همش خستگیه و خستگی..

دلم می خواد تنها باشم بدون هیچ تلفنی و سوالی و جوابی..

بدون هیچ دغدغه ای..

دلم می خواد ساعت ها بخوابم و موزیک گوش بدم و بگردم و کیف کنم..

دلم تنهایی می خواد حتی شده واسه یه 24 ساعت کامل!

از کار خونه خسته می شم هر چی تمیز می کنم باز همه جا ریخت و پاشه..

مسافرت هم که رفتم باز اونجا همش درگیر بودم..

توی پرواز درگیر نازگل اونجا رسیدم درگیر غذا پختن و سحری درست کردن واسه بابا و خرید سفارش ها..

واقعا خسته ام!

دلم می خواد برم یه جایی تک و تنها خودم و خودم..

دلم خیلی چیزا می خواد که شدنی نیست..

......

هفته آینده از دکتر مشاور واسه نازگل وقت گرفتم..

می خوام بدونم تو هر شرایطی چه جوری باید رفتار کنم..

چهلم بابای همسر هم نزدیکه و من واقعا اعصاب ندارم باز برم شاهرود!!!!!

بعدش همسر می خواد یه ده روزی بره کره واسه ماموریت و من اعصاب اون رو هم ندارم..

ای خدا قربونت برم میشه یه شیش ماهی نه کسی بره نه کسی بیاد؟!!

میشه تموم شه؟..

خدا جون خسته ام از انتظار..

خسته ام از دلتنگی ..

خدایا میشه من خوب بشم؟

......

+ تاريخ یازدهم شهریور 1393ساعت 23:3 نويسنده تلاش |

امشب پر از حسه مثبتم!

پر از عشق..

پر از هدف..

:)

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آنگاه

چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

 

تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی، ها می کنم هرشب

 

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب

حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب.

 

 

"محمد علی بهمنی"

+ تاريخ بیست و یکم مرداد 1393ساعت 23:58 نويسنده تلاش |
داریم می ریم شاهرود..

ساکمون و بستیم و ..

چی بگم..

نفهمیدیم چه جوری ساکمون و بستیم و چه جوری بلیطمون رو عوض کردیم و اومدیم..

نفهمیدیم چی شد..

این بار که می خوام برم شاهرود دل تو دلم نیست یه جوره بدی ام..

این بار می دونم پدری منتظر پسرش نیست..

شایدم باشه..

شایدم منتظر تنها پسرشه تا بیاد سر خاکش و براش فاتحه بخونه..

تنها پسری که به خاطر من نتونست توی مراسم خاک سپاری پدرش باشه..

تو مادرید بودیم که خبرش رسید پدر همسرجان فوت کرده!

نمی تونم بگم چه روزی بود..

فقط می تونم بگم جیگرم برای همسر کباب شد..

اون روز فهمیدم هنوزم همسرم و دوست دارم..

اون روز فهمیدم عاسقشم و بدون اون هیج جای دنیا نمی تونم بمونم..

وقتی ساکش و بستم تا بره فرودگاه و من بمونم این قدر گریه کرده بودم که حس می کنم از درون تهی شده بودم..

وقتی برگشت و گفت پرواز جا نداشت..

هم ناراحت بودم که نتونسته بره تو مراسم ختم پدرش شرکت کنه..

هم شاد از اینکه باز کنارمه و با هم برمیگردیم...

روزهای سختی رو تجربه کردیم..

بابا رو گذاشتیم و بدوبدو اومدیم..

حالا داریم می ریم شاهرود برای مراسم شب هفت..

ناراحتم..

خیلیییی..

برای همسرجان نگرانم..

می دونم براش خیلی سخته..

خدایا خودت کمکمون کن مثل همیشه!

به همسرجان صبر بده به منم صبر تا بتونم همراهی اش کنم و کم نیارم..

خدایا اون خدا بیامرز رو ببخش و بیامرز ..

خدایا دلم به تو گرمه دلم و آروم کن..

 

* برای شادی روح اون مرحوم یه صلوات بفرستید اگرم دوست داشتید یه فاتحه ممنون

+ تاريخ پانزدهم مرداد 1393ساعت 14:36 نويسنده تلاش |