می تونه هر چیزی باشه؟!..... نه؟...

ما روز سوم ماه رمضان صبح ساعت 11 رسیدیم مادرید اینجا وقتی ما اومدیم حسابی خنک بود و به ما که از تهران به اون گرمی اومده بودیم بسی چسبید..

از روزی که اومدیم خرید و گشت و گذار یکی از کارای اصلی مون بوده و من کلی کیف کردم..

یه چند باری هم کاملا مستقل عمل کردم و وقتی دیدم کسی حاضر به بیرون رفتن نیست خودم تنهایی رفتم بیرون و با اتوبوس برگشتم...

تنهایی بیرون رفتن اونم تو یه کشور غریب حسه خوبی بود و کلی اعتماد به نفس بهم داد..

بابا رو هر کاری کردیم راضی نشد که روزه نگیره و ما هم زیاد گیر ندادیم تا راحت باشه اما ما کلی معذب شدیم و تا به الان به جز وعده شام اکثر وعده ها رو تنهایی خوردیم..

اون وسط ها همسرجان هی گفت ما که این همه راه اومدیم و ویزامون هم شینگنه بریم فرانسه..

منم دوست داشتم و کلی ذوق می کردم..

خلاصه هی از این آزانس و از اون آزانس پرسیدیم و دیدم هزینه اش خیلی زایده و تصمیم بر این شد خودمون بریم..

جزایر قناری رو هم بررسی کردیم اما دیدیم از پاریس گرون تر در می یاد و اصلا پاریس با جزایر قناری قابل مقایسه نبود ..

خلاصه یه دو روزی همسرجان پای کامپیوتر بلیط ها رو چک کرد و هتل ها رو چک کرد..

برای رفتن شنبه ساعت 5 عصر رو انتخاب کردیم و قرار شد 3 شب و 4 روز بریم پاریس..

هتل هم با کلی گشتن هتل ایبیس (ibis) رو انتخاب کردیم..

دیگه از لحظه ای که بلیط رو اوکی کردیم شروع کردیم توی نت سرچ کردن و خوندن سفرنامه و جاهای دیدنی و..

شنبه از اول صبح ساک رو جمع کردیم و ساعت 2 راه افتادیم به سمت فرودگاه مادرید..

پروازمون ایبریا بود و تو پرواز ایبریا برای بار باید پول جداگانه داد و همین طور برای پذیرایی یعنی کلا همه چی پولیه..

من قبلا شنیده بودم ایبریا جزو پروازهای ارزون و کلاس پایین داخلی اروپاس اما خدا وکیلی عالی بود و میشه گفت از پروازهای خارجی ما هم بهتر بود..

تو پرواز من یه دونات با قهوه سفارش دادم و شد 4 یورو نازگل کمی بعد از بلند شدن هواپیما خوابید و تا رسیدن به پاریس خواب بود..

نزدیک به دو ساعت پرواز بود و ما ساعت 7 رسیدیم به پاریس ..

پاریس از توی هواپیما شهری بود شبیه به شمال ما و پر از جنکل و درخت..

دل توی دلم نبود!

وقتی رسیدیم چون کالسکه رو توی بار نداده بودیم همون جا تحویل گرفتیم و نازگل و گذاشتیم توی جاش..

رفتیم سمت در خروجی اما مدل درب هاش کمی متفاوت بود یه چیزی شبیه درب های ورودی بلیط مترو تهران که اتوماتیک بسته می شد ما هم که ناشی..

همسرجان رد شد اما تا من با کالسکه خواستم رد بشم در بسته شد و گیر کردیم حالا با کلی زور و فشار من برگشتم عقب اما صدای آزیر در قطع نمی شد ..

حول شده بودم حسابی می ترسیدم رد شم نازگل و از کالسه در اوردم اما همزمان هم باید کالسه رو جمع می کردم هم نازگل و می گرفتم که در نره..

کالسکه گیر کرده بود و نازگل گریه می کرد همسرجان هم اون ور در نمی تونست این طرف بیاد..

خلاصه اسکول شده بودیم اساسیییی یه خانمی رسید و کمک کرد من کالسکه رو جمع کنم و اون وسط نازگل از دستم در رفت و خدا رو شکر از لای در رد شد و میله ها از بغل صورتش بسته شدن..

من که واقعا عصبی شده بود..

آخه این دیگه چه دری بود!!!

ادامه داستان در پست بعدی..

 

* این با بچه ای که نوشتم اون بالا واسه اینه که با بچه پاریس رفتن یه مدله دیگه است..

این رو تو هیچ سفر نامه ای ننوشته بودن!

 

 

+ تاريخ پنجم مرداد 1393ساعت 0:19 نويسنده تلاش |
خیلی وقته ننوشتم..

اینقدر که انگاری نوشتن از یادم رفته بارها دلم خواسته بیام و از سفر بنویسم اما یا نشده یا اینکه تو مودش نبودم..

ما روز دوم ماه رمضان یعنی دوشنبه ساعت 2 نیمه شب به سمت ترکیه حرکت کردیم ساعت پروازمون طوری بود که شب بود و خدا رو شکر نازگل بیشتر ساعات رو خواب بود..

از تهران به مادرید پرواز مستقیم نداره و باید پروازهایی که کانکشن هستن رو انتخاب کرد ..

ترکیه حسنش اینه که چون نزدیک تره از ترکیه به مادرید 5 ساعت پروازه و زودتر می رسی..

دو ساعتی بین دوتا پروازمون فاصله بود که به غذا دادن به نازگل و کارهای جانبی سپری شد بعدش سوار پرواز به مقصد مادرید شدیم ساعت رسیدنمون به مادرید 11 صبح بود و من بی صبرانه منتظر لحظه دیدار بودم..

باز هم بیشتر ساعت پرواز رو خوابیدیم و خیلی زودتر از اونچه که فکر می کردم گذشت..

ساک ها رو گرفتیم و رفتیم به سمت بابا لحظه دیدار هم که قابل وصف نیست زیبا و شیرین..

به خصوص لحظه دیدار نازگل و بابا..

هوای مادرید روزی که ما رسیدیم 20 درجه بود یعنی نصفه دمای هوای تهران و تمیز و صاف..

یه چیزی در حد بهشت..

اینجا به حدی هوا تمیزه که آسمونش مثل آسمون روستاهای تهرانه..

و شب ها وقتی پنجره بازه آدم یخ می کنه..

خلاصه اینجا متاسفانه جای دوست داشتنی ایه!

متاسفانه چون از دید ما اینجا یه زندانه اما زندانی که از قضا جای بدی هم نیست..

ادامه سفر در پست بعدی..

پست بعدی خاطرات سفر به پاریس!

:)

* به یاد تک تک شماها هستم و وب هاتون رو می خونم فکر نکینید فراموشتون کردم اما نشده که بیام و از خودم بنویسم حتی شما سوین خانم!

+ تاريخ سی و یکم تیر 1393ساعت 15:16 نويسنده تلاش |
امروز از اون روزای خسته کننده و بی مزه است!

از صبح هی من خوابیدم پاشدم..

نازگل خوابیده پاشده بعدش همسرجان خوابیده بعدش باز نازگل حالا باز همسرجان لابد بعدشم نوبته منه...

الان ساعت 7 شبه اما پدر و دختر خوابن!!!

سه شنبه ایشالا عازمیم و می ریم پیش بابا..

به شدت منتظر لحظه دیدنشم..

دلم براش شده اندازه نوک سوزن!

اینقدر دلتنگ بودم که دیدم نمی تونم صبر کنم ماه رمضون تموم بشه..

اما این بار سفرمون با دفعه های قبل کلییی فرق داره..

این بار با یه حسه دیگه می رم پیشش..

برنامه ریزی کردیم ماشین کرایه کنیم و بزنیم به سفر..

شاید خداخواست و ما پاریس رو از نزدیک دیدیم..

فکر کن عکس بندازی کنار برج ایفل!!

:)))))))

از الان حاضرم واسه رفتن اما ساکم و نبستم ایشالا دیگه این سانس خواب تموم بشه می رم سراغ بستن ساک سفر..

چه سفری بشه خدا جووون..

 

+ تاريخ ششم تیر 1393ساعت 19:8 نويسنده تلاش |
بعد از مدت ها سلام..

بالاخره تولد نازگل هم برگزار شد و گذشت..

این مدت به شدت درگیر بودم چند روزی مهمون داشتم از شهرستان بعدش هم تدارکات تولد نازگل..

کارهای تولد یه طرف حرف هایی که می شندیم یه طرف یه روز همه می گفتن نگیر یه روز می گفتن بگیر..

این وسط من مونده بودم و تصمیم قاطعم واسه گرفتن تولد!

مگه چند تا بچه دارم؟..

یه عمر آرزوم بود که واسه تولد بچه ام این کار و بکنم و فلان کار و بکنم..

خلاصه در آخر همونی شد که من می خواستم کیکش رو به قنادی کوک سفارش دادم خوشکل و ناز..

منو غذا رو هم با کمک مامان و همکاری شدید همسر جان اوکی کردم ..

مهمون ها هم دعوت شدند واسه جمعه 23 خرداد..

برای تولد و شام!

امسال تو مجلسمون مردا هم بودن و این کمی سخت بود چون خانواده ما مذهبی هستن و من باید طوری خونه رو چیدمان می کردم تا همه راحت باشن و حرف و حدیثی درست نشه..

چهارشنبه با همسر جان دکوراسیون خونه رو عوض کردیم و یه سمت خانمها شدن و یه سمت مردا میز غذاخوری هم وسط قرار گرفت برای سرو شام به صورت سلف سرویس..

پنجشنبه از صبحش من سرپا بودم و هی خرید کردیم و جا به جا کردیم تا آخرهای شب هم تزئینات رو درست کردم و وصل کردیم بعدش مشغول ژله شدم..

تا ساعت 3 نیمه شب ژله درست می کردم..

جمعه صبح هم خانم خ اومد واسه کارای خونه و من از همون اول صبح مشغول آشپزی شدم..

مهمون ها قرار بود از ساعت 7 بیان و کم کم سرو کله مهمون ها هم پیدا شد و اوج کار هم همون موقع بود..

رسمااا له شدم..

اما خدا رو شکر همه چی عالی برگزار شد و تولد دو سالگی هلیا پر شکوه و به یادموندنی شد..

هنوز خسته ام و تنم کوفته است..

اما احساس آرامش دارم چون کاری رو که دوست داشتم انجام شد..

مهم هم همینه!

 

+ تاريخ بیست و ششم خرداد 1393ساعت 0:22 نويسنده تلاش |

بي تو مهتاب شبي                                                        

 باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

* خدا می دونه من با این شعر چه خاطراتی دارم!

اهنگ این شعر رو از اینجا دانلود کنید محشره...

http://s3.picofile.com/file/7502244187/Arash_koocheh.mp3.html

+ تاريخ شانزدهم خرداد 1393ساعت 13:50 نويسنده تلاش |
دیدن بازی کردن پدر و دختر چقدر زیباست!

عشقشون..

خنده هاشون..

شیطنت هاشون ..

حتی غذاخوردنشون..

من که عاشق تماشا کردنشونم..

و من چقدر خوشبختم که این دو رو دارم!

 

* دوستان عزیزم شرمنده ناراحتتون می کنم ..

به خاطر پست های ناراحت کننده ام هم ازتون عذر می خوام یه روزی قرار بود این وبلاگ جایی باشه برای انرژی گرفتن و هدفمند شدنتون ...

 

 

+ تاريخ هشتم خرداد 1393ساعت 13:25 نويسنده تلاش |
 

گاهـــی اوقـــات می ایــسـتــی

 

بـــه روزهـــایــت نـــگاه می کــنــی

 

بــه اشــکــهــایـــت

 

بــه رنـــج هــایــت

 

بــه دلشــکـــستگی هـــایت

 

بــه فرار کردنِ اعتمادت

 

خوب نگاه می کنی , عمیق و با دقت

 

آرام نفس می کشی

 

بغض می کنی

 

با دلت حرف می زنی

 

عاقلانه حرف می زنی

 

دلت بغض می کند

 

عاقلانه می شنود

 

عاقلانه می پذیرد

 

راضی می شود

 

راضی می شوی

 

اما غمگینی

 

در می یابی , در زندگی روزهایی هست که

 

همه ی وجودت بغض شده

 

و همه ی قلبت با اشک بر گونه هایت می لغزد

 

این روزها , همان روزهاییست که

 

باید به اتفاق های خوب

 

به اتفاق های نابِ تکرار نشدنی بگویی

 

آهای اتفاق های دلچسب

 

اتفاق های دوست داشتنی

 

شما را به خیر و ما را به سلامت

 

و بروی

 

 

+ تاريخ پنجم خرداد 1393ساعت 11:20 نويسنده تلاش |
امشب چه حال دگرگونی دارم..

ساعت 2 نیمه شبه دارم با هدفون آهنگ علیزاده گوش می دم..

وبلاگ هلیا رو به روز کردم بعدشم خاطره زایمانم و خودنم و کلی گریه کردم..

تو سکوت خودم!

چقدر حرف از اون روزا مونده که ننوشتم اما تو دلمه..

چقدر سختی کشیدم..

چقدر منو همسرم با هم خوب بودیم..

باورم نمیشه به اینجا رسیدیم..

باورم نمیشه زندگی مشترک ما به این همه سردی رسیده!

انگار زخم و درد و غم اون روزا ما رو فرسنگ ها از هم دور کرده..

تلاشمون رو می کنیم تا خوب بشیم اما فقط یک ساعت!

مشکلی در ظاهر نداریم اما انگاری سالها از هم دوریم..

چه می دونم..

شاید باید با این مسئله کنار بیام..

با خوده جدیدم..

با همسر جدیدم!

با اخلاقای جدیدمون..

رفتارای جدیدمون..

این روزا روزای خیلی قشنگی هستن..

روزایی که نازگل خیلی شیرین شده..

خونمون لزرگ و خوشکل شده..

اما ما خوشحال نیستیم..

چرا؟؟

چرا خوشحالی مون اینقدر کمه؟

 

*میخوام لاغر بشم از خوده جدیدم متنفرم!

+ تاريخ سی ام اردیبهشت 1393ساعت 1:56 نويسنده تلاش |
بعد از مدت ها دستم به نوشتن رفته و دارم چیزی می نویسم..

البته بگم ها اینجا حسه نوشتن رو ندارم..

نمی دونم چرا شاید یه جورایی هدف بزرگ من برام بی معنی شده..

روزا همین طور پشت سرهم سپری می شن و من تو تمام روزها کارم اینه..

1- خوردن صبحانه 

2- صبحانه نازگل 

3- بازی با نازگل 

4- اینترنت گردی 

5- رفتن خونه مامان

6- خواب طهر

7- عصر خوردن چای و باز وبگردی گاهی هم با همسرجان نازگل و پارک می بریم..

8- بعدش باز وبگردی..

9- شام و باز وبگردی..

تمام زندگی من شده اینترنت..

گشتن تو نی نی سایت، وبسایت لباس بچه و...

الانم که تو تدارک جشن تولد دوسالگی نازگلم و همش تو نت دنبال تم و کیک و تزئینات تولد هستم..

گاهی اوقات هم از لباس ها عکاسی می کنم و تو وبلاگ عکس می ذارم واسه مشتری ها..

زندگی این روزای من این شکلیه..

وزنم و بی خیال شدم!

انگار نه انگار نشستم به انتظار معجزه..

چه می دونم شاید رخ داد..

روزا به حد مرگ شیرین جات می خورم و خودمم می دونم اگه حذفش کنم کله اضافه وزنم از بین می ره اما حسه ترک ندارم..

بزرگ ترین دغدغه ام این روزا مالیه اونم از نوع کسب و کار..

تو فکر فروشم..

تو فکر استقالال مالی ام..

کلی فکرا و ایده های بزرگ دارم اما نه سرمایه دارم و نه می دونم چه کنم..

یعنی راه و چاهش و بلد نیستم..

اکثر روزا بد اخلاقم و بی حوصله..

اما امروز نمی دونم چرا خوشحال بودم..

حالم خوب بود..

دیگه جوری شدم که وقتی خوش اخلاقم خودمم تعجب می کنم..

ف هم حسابی درگیر بچه داری شده و فعلا گیج می زنه منم با نازگل نمی تونم کمکش کنم..

این دو تا بچه تا به هم می رسن دنیا رو وارونه می کنن نازگل حمله می کنه سمت ف و همش توقع داره بغلش کنه از طرفی هم دخمل ف رو دوست داره اما بلد نیست باهاش ارتباط برقرار کنه..

خلاصه وقتی این دو تا وروجک با همدیگه هست ما دیدنی هستیم..

بالاخره روزای زندگی ما هم این مدلی داره سپری میشه..

خدا رو شکر که به سلامتی و دلخوشی می گذره!

:)



+ تاريخ بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 2:29 نويسنده تلاش |
عزیزی که مادر شدنت با ما فرق داره!

به قول خودت شما تو قلبتون مادر می شید و با اولین نگاه عاشق..

بهت تبریک می گم این حسه قشنگ رو..

از صمیممم قلبم برات خوشحالم درسته که یه جورایی حمایتت رو از دست دادم اما باز خوشحالم چون به اون کاری مشغولی که یک عمر آرزوش رو داشتی..

حالا دیگه یه جورایه دیگه حرفای منو می فهمی..

تا قبل از این تلاش می کردی اما حالا با یه اشاره تا تهش می ری..

خدا رو شکر..

خدا توی بهاز باز به ما یه هدیه دیگه داد...

یه هدیه زیبا و شیرین!

مبارکت باشه تازه مادر ایشالا همیشه سالم و شاد باشید!

تو امسال بهترین هدیه رو از خداا گرفتی ....

:)


+ تاريخ چهارم اردیبهشت 1393ساعت 19:46 نويسنده تلاش |