می تونه هر چیزی باشه؟!..... نه؟...

تا حالا شده حس کنی داری خودت رو نابود می کنی؟

تا حالا شده این حس بهت دست بده که باید هر کاری رو انجام بدی بدون اینکه بهش فکر کنی؟

من این روزا این شکلی ام..

انتظار سخت ترین و کشنده ترین حسه دنیاس..

کسی که چشم انتظازه از نظر من هر لحظه داره جون می ده و هر ثانیه براش مهمه تا به آخر خط برسه..

این روزا خیلی خسته ام..

نه خسته جسمی..

چون شبا تا صبح بیدارم و گاهی از خستگی غش می کنم..

این روزا یه کسی مدام توی فکرم حرف میزنه و شب ها خواب های آشفته و درهم می بینم..

این روزا کلی اتفاق قراره بیفته و من دلم عینه سیر و سرکه داره می جوشه..

این روزا باز یه تحول بزرگ  می خواد رخ بده و من از این تغییر واقعا ترسیدم..

این روزا رو هیچ کسی جز من نمی تونه درک کنه..

این روزا روزای خاصیه..

روزهایی که چندین سال منتظرش بودم..

این روزا روززهای سختیه..

هر روز که بیدار می شم فقط می شمرم چند روز مونده و بعد سعی می کنم خودم رو یه جوری مشغول کنم..

این روزا دلم آغوش مادرم رو می خواد و صدای قلبش رو..

این روزا خیلییییی بی قرارم..

بی قراررررر...

 

+ تاريخ بیست و هشتم مهر 1393ساعت 17:28 نويسنده تلاش |
 

امروز باز یه روز شلوغ بود..

صبح که بیدار شدم دیدم همسر جان سر کار نرفته و پاش درد می کنه و خونه موندن رو به رفتن ترجیه داده منم کلی ذوق زده شدم..

گفتم آخ جون به کارام می رسم..

نازگل و با کلی بدبختی گذاشتم خونه و رفتم دنبال کارام تا ظهر خونه مامان بودم و یه سر به مزون زدم و ناهار خریدم و برگشتم خونه..

با خودم گفتم حالا که همسر به این ماهی دارم که بچه رو برام نگه داشته پس نذارم گشنه بمونه!

دو پرس زرشک پلو با مرغ خریدم و یه نوشابه هم که عشقه همسرجانه براش خریدم و رفتم خونه..

دیدم پدر و دختر خوابیدن و تازه می خوان بیدار بشن..

ناهار رو خوردیم و بعدش به ف زنگ زدم و با دخملش اومدن خونمون..

بچه ها با هم بازی کردن و من و ف هم تا حدودییییی تونستیم با هم حرف بزنیم ..

شام هم خونه مادر همسرجان بودیم الان تازه برگشتیم خونه و من با وایبر مشغول پاسخگویی به مشتری ها هستم..

امروز به مامان می گفتم می دونی دلم چی می خواد؟

دوست دارم واسه تولدم ازم سوال کنی برات چی بخرم؟

منم خودم انتخاب کنم..

دوست دارم بابا برام سوغاتی بیاره..

دوست دارم واسه نازگل خودم انتخاب کنم و براش بخره..

امروز عینه بچه ها شده بودم..

دل نازک و ابری..

چقدر دلم برای خودم تنگ شده!

 

 * ف عزیزم..

نمی دونم می دونی یا نه؟

اما خیلی دوست دارم

:)

+ تاريخ هشتم مهر 1393ساعت 23:46 نويسنده تلاش |
جالبه تا قبل از وارد شدن به بلاگفا کلی حرف دارم واسه نوشتن اما وقتی واردش می شم یهویی پشیمون می شم و صفحه رو می بندم این اتفاق بارها افتاده و من نمی دونم علتش چیه..

احساسات این روزام به طرز عجیبی پیچیده است..

اینقدر که نمیشه نوشتشون..

یک دقیقه خوبم و پر ا انرژی و نشاط یک دقیقه دشارز می شم و عصبی..

بس که درگیرم..

در گیر نازگل ...

کار خونه..

مشتری..

نت..

وبسایت..

پست..

تلفن..

و مزون..

این روا یه جورایی کارم تمام وقتم رو می گیره..

کاره من یه کاره تمام وقته..

مشتری توقع داره همیشه بهش پاسخگو باشم و مدام هر برند کالکشن جدید می ذاره و من باید به روز باشم..

خرید و فروش و تحویل و..

اما با تمام دغدغه هاش دوستش دارم..

اینقدر دوستش دارم که می تونم تمام وقت براش انرژی بزارم این وسط خودم و نازگل و همسرجان گاهی اوقات گم می شیم..

خیلی سخته..

مدیریت این همه کار و مسئولین واقعا سخته..

تو تمام گرفتاری هام و دغدغه هام نازگل تنها کسیه که تمام تلاشم رو می کنم تا تمام وقت در کنارش باشم..

واسه همین این شغل رو انتخاب کردم..

اما گاهی کم می یارم ..

اونم بدجور..

گاهی شب ها که میشه دوست ندارم صبح بشه..

چون خیلی از کارا رو نمی رسم انجام بدم..

گاهی دلم می خواد تنهای تنها باشم..

گاهی دلم یه امداد غیبی می خواد تا کمی کمکم کنه تا به خودم برسم .. 

بدون دغدغه برم بیرون و تفریح کنم برم یه وعده غذا بخورم اونم بدون درگیری..

اصلا برم یه دوش بگیرم و موهام و سشوار بکشم و آرایش کنم..

برم خرید بدون دغدغه پول خرج کنم و هی بعدش عذاب وجدان نگیرم..

چقدر دلم آرامش می خواد!

چقدر دلم می خواد از آرزوهام بگم..

چقدر دلم می خواد بنویسم بی سرو ته..

شاید این فکرم خالی بشه از این همه دغدغه..

از این همه فکر و حرف..

جایی رو سراغ ندارید آدم بتونه فکرش رو سبک کنه؟؟

 

* ادامه مطلب لیست کارامه

 


ادامه مطلب
+ تاريخ هفتم مهر 1393ساعت 23:57 نويسنده تلاش |
 

حسه خوب می دونی یعنی چی؟؟

حسه خوب یعنی اومدن همسرت از سفر بعد از ده روز دوری..

حسه خوب یعنی پایان انتظار..

تنهایی..

چشم براهی..

حس خوب یعنی همین حالا !

:)

 

+ تاريخ سی و یکم شهریور 1393ساعت 0:3 نويسنده تلاش |
 

دلم میخواست جنس وبلاگم از جنسه کاغذ بود و پارش می کردم..

هی می نوشتم و پاره می کردم..

اون وقت دلم سبک می شد، فکرمم رها می شد..

:(((

+ تاريخ بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 13:56 نويسنده تلاش |
 

جدیدا هر روز می یام اینجا که مطلب بنویسم اما نمی تونم!

نمی دونم چرا؟

اینقدر حرف دارم واسه گفتن که شاید ده تا پست بشه اما نمی تونم بنویسم..

نمی تونمممممم

 

+ تاريخ بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 13:49 نويسنده تلاش |
 

هر بار که می یام اینجا چیزی بنویسم تا چشمم به اون حسه مثبت می خوره پشیمون می شم!

خبری از اون حسه نیست..

همش منفیه..

همش خستگیه و خستگی..

دلم می خواد تنها باشم بدون هیچ تلفنی و سوالی و جوابی..

بدون هیچ دغدغه ای..

دلم می خواد ساعت ها بخوابم و موزیک گوش بدم و بگردم و کیف کنم..

دلم تنهایی می خواد حتی شده واسه یه 24 ساعت کامل!

از کار خونه خسته می شم هر چی تمیز می کنم باز همه جا ریخت و پاشه..

مسافرت هم که رفتم باز اونجا همش درگیر بودم..

توی پرواز درگیر نازگل اونجا رسیدم درگیر غذا پختن و سحری درست کردن واسه بابا و خرید سفارش ها..

واقعا خسته ام!

دلم می خواد برم یه جایی تک و تنها خودم و خودم..

دلم خیلی چیزا می خواد که شدنی نیست..

......

هفته آینده از دکتر مشاور واسه نازگل وقت گرفتم..

می خوام بدونم تو هر شرایطی چه جوری باید رفتار کنم..

چهلم بابای همسر هم نزدیکه و من واقعا اعصاب ندارم باز برم شاهرود!!!!!

بعدش همسر می خواد یه ده روزی بره کره واسه ماموریت و من اعصاب اون رو هم ندارم..

ای خدا قربونت برم میشه یه شیش ماهی نه کسی بره نه کسی بیاد؟!!

میشه تموم شه؟..

خدا جون خسته ام از انتظار..

خسته ام از دلتنگی ..

خدایا میشه من خوب بشم؟

......

+ تاريخ یازدهم شهریور 1393ساعت 23:3 نويسنده تلاش |

امشب پر از حسه مثبتم!

پر از عشق..

پر از هدف..

:)

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آنگاه

چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

 

تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی، ها می کنم هرشب

 

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب

حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب.

 

 

"محمد علی بهمنی"

+ تاريخ بیست و یکم مرداد 1393ساعت 23:58 نويسنده تلاش |
داریم می ریم شاهرود..

ساکمون و بستیم و ..

چی بگم..

نفهمیدیم چه جوری ساکمون و بستیم و چه جوری بلیطمون رو عوض کردیم و اومدیم..

نفهمیدیم چی شد..

این بار که می خوام برم شاهرود دل تو دلم نیست یه جوره بدی ام..

این بار می دونم پدری منتظر پسرش نیست..

شایدم باشه..

شایدم منتظر تنها پسرشه تا بیاد سر خاکش و براش فاتحه بخونه..

تنها پسری که به خاطر من نتونست توی مراسم خاک سپاری پدرش باشه..

تو مادرید بودیم که خبرش رسید پدر همسرجان فوت کرده!

نمی تونم بگم چه روزی بود..

فقط می تونم بگم جیگرم برای همسر کباب شد..

اون روز فهمیدم هنوزم همسرم و دوست دارم..

اون روز فهمیدم عاسقشم و بدون اون هیج جای دنیا نمی تونم بمونم..

وقتی ساکش و بستم تا بره فرودگاه و من بمونم این قدر گریه کرده بودم که حس می کنم از درون تهی شده بودم..

وقتی برگشت و گفت پرواز جا نداشت..

هم ناراحت بودم که نتونسته بره تو مراسم ختم پدرش شرکت کنه..

هم شاد از اینکه باز کنارمه و با هم برمیگردیم...

روزهای سختی رو تجربه کردیم..

بابا رو گذاشتیم و بدوبدو اومدیم..

حالا داریم می ریم شاهرود برای مراسم شب هفت..

ناراحتم..

خیلیییی..

برای همسرجان نگرانم..

می دونم براش خیلی سخته..

خدایا خودت کمکمون کن مثل همیشه!

به همسرجان صبر بده به منم صبر تا بتونم همراهی اش کنم و کم نیارم..

خدایا اون خدا بیامرز رو ببخش و بیامرز ..

خدایا دلم به تو گرمه دلم و آروم کن..

 

* برای شادی روح اون مرحوم یه صلوات بفرستید اگرم دوست داشتید یه فاتحه ممنون

+ تاريخ پانزدهم مرداد 1393ساعت 14:36 نويسنده تلاش |

صبح زود اول وقت بیدار شدیم و تا از پنجره بیرون و نگاه کردیم دیدم هوا ابریه..

خلاصه حاضر شدیم و رفیتم برای صبحانه تنوع غذایی صبحانه به نسبت پولش خیلی کم بود یه چند مدل نون بود و شیرینی و مربا و کالباسی که ما نمی تونستیم بخوریم..

تو رستوران بودیم که صدای شرشر بارون اومد عین سیللل..

ما هم که هیچ چی لباس کلفت نیاورده بودیم و به خیال اینکه مثل مادرید گرمه و همه با شورتک و رکابی هستن خنک و سبک اومده بودیم باز من یه عقلی کرده بودم واسه نازگل یه سویشرت آورده بودیم..

دیدیم هوا این طوریه گفتیم پس اولین جا بریم موزه لوور که فضاش سربسته است..

تا بریم بالا و حاضر بشیم بارون هم بند اومده بود..

سریع حاضر شدیم و رفتیم سمت مترو از مسئول باجه بلیط خریدیم که واسه سه روز شد 55 یورو که بعدا حسابی پشیمون شدیم..

چون اصلا از من که با بچه رد می شدم بلیط نمی خواستن..

بر خلاف ظاهر مردمانشون که ترسناک بود و بهم ریخته اما خیلی مهربون بودن و خیلی به توریست ها کمک می کردن..

از هر کسی سوال می پرسیدی با کمال میل راهنمایی می کرد و این حسه خوبی به آدم می داد..

ایستگاه موزه از قطار پیاده شدیم و اومدیم بالا هوا هنوز ابری بود اما زیبا بود کنار رود سن کمی ایستادیم و تماشا کردیم و در عین حال به سمت موزه قدم زدیم..

پاناپ دات نت

جالبه توی شهر هیچ جایی تابلو نداره که مثلا اینجا موزه است..

لابد باید خودت بفهمی دیگه..

کنار رود سن یه سری دکه بود توی پیاده رو که سوغاتی می فروخت نقاشی و تندیس ایفل و قاب عکس و..

قشنگ بودن ..

رسیدیم به یه ساختمان بلند و قدیمی و از جمعیتی که سمتش می رفت فهمیدیم باید همین جا باشه..

دیوارهای بلند و قدیمی و یه محوطه خیلی بزرگ اول نگاهمون به محوطه بود بعد دیدیم یه صفی هم هست بدو بدو خودمون و به صف رسوندیم که بعدا فهمیدیم این صف اینقدر طولانیه که یه دو ساعتی باید توش بایستیم..

کمی جلوتر وارد یه محوطه شدیم که یه هرم شیشه ای داشت و انتهای صف به داخل هرم ختم می شد..

پاناپ دات نت

 

وسط های صف بودیم که باز بارون شروع کرد به باریدن..

عین سیل!

ما هم که چتر نداشتیم هیچ کسی هم بی خیال صف نمی شد..

تو این حین یه عده دست فروش که فکر کنم هندی بودن اومدن و شروع کردن به چتر فروختن همه هم از خدا خواسته خریدن من 10 یورو خردیم اما همسرجان که اونورتر بود 5 یورو خریده بود!!

اما من اصلااا ناراضی نبودم چون توی اون بارون حتما موش آب کشیده می شدم..

یک ساعتی توی صف بودیم تازه رسیده بودیم به نصف که یکی از مامورین اومد گفت بچه دارا نمی خواد تو صف باایستدن!!

 و ما فهمیدیم باز رو دست خوردیم وکلی وقتمون تلف شده ..

خلاصه رفتیم و با آسانسور ما رو بردن پایین و وارد اون هرم شیشه ای شدیم که دیدیم تازه اینجا باید تو صف خرید بلیط وایسیم..

پاناپ دات نت

نفری 12 یورو ..

حسنش این بود که یه سری باجه داشت برای خرید الکترونیکی و صفش کوتاه بود و سریع کارت راه می افتاد..

همسرجان با دو تا بلیط اومد و به سمت ورودی موزه راه افتادیم خدا رو شکر توی موزه همه جوره فکر بچه دارا و ویلچری ها رو کرده بودن و همه جا آسانسور داشت..

قبلش یه قسمت نقشه موزه رو به زبان های مختلف گذاشته بودن و متاسفانه به هر زبانی بود حتی عربی اما فارسی نداشت!

منم کفری شده بودم که چطور آثار ملی ما رو اینجا گذاشتن ولی یه راهنما فارسی برامون نذاشتن..

از قبل خونده بودیم که موزه لوور خیلی بزرگه و چندین ساعت وقت می بره و یک سری از دیدنی هاش معروفه مثلا تابلو مونالیزا و..

ما از قسمت مصر شروع کردیم که واقعا جالب بود..

از همه جالب تر اینکه همه چیز رو عالی نگه داشته بودن ..

و از همه بدتر اینکه زیر تمام آثار فقط به زیا فرانسوی نوشته بودن و همه یه جورایی گیج بودن که این اثر چیه و ماله کجاس و...

با مزه بود هر کسی با یه نقشه به دست از این ور به اون ور می رفت..

همش در حال پیدا کردن مسیر بودیم..

اما وقعا ارزش دیدن داشت..

یه قسمت کاخ ناپلئون بناپارت بود که من خیلی دوست داشتم دکوراسیونش خیلی شبیه به کاخ سعد آباد بود و چون من فیلم دزیره ( مشعوقه نایلئون بناپارت) رو خیلی دوست داشتم همش به یاد فیلم می افتادم و حسه خوبی بهم دست می داد..

قسمت بعدی که دوست داشتم بخش ایران بود که کلی گشتیم تا پیداش کردیم قسمت هایی از تخت جمشید بود و کلی کتیبه و مجسمه که عالی نگهشون داشته بودن و آدم ناراحت می شد که این آثار باستانی تو کشور ما این طوری رها شده..

و قسمت بعدی قسمت نقاشی ها بود که خیلی شلوغ بود مخصوصا مقابل تابلو مونالیزا که اینقدر آدم جمع شده بود یه جورایی خنده دار بود..

چون هیچ کس این طوری چیزی نمی تونست ببینه و عکسی هم که می انداختی مات و مبهم بود..

قسمت نقاشی هم خیلی قشنگ بود اما ما دیگه جون نداشتیم راه بریم..

خیلی بزرگ بود و به نظر من چندین روز وقت می خواد تا همه بخش ها رو بشه به خوبی دید..

نازگل خدا رو شکر به خوبی تو کالسکه موند و همون جا خوابید و غذا خورد و اذیت نشدیم..

عصر بود از موزه گشنه و تشنه خارج شدیم..

یه آفتاب قشنگی در اومده بود و حسابی می چسبید تا عکاسی کنی..

پرسان پرسان رفتیم تا غذایی بخوریم اما جایی رو نمی شناختیم..

بابا گفته بود رستوران هایی هست که غذای حلال داره اما ما که ندیدیم!

به ناچار رفتیم مک دونالد و ساندویج ماهی گرفتیم و خوردیم..جاتون خالی بدک نبود!

ادامه داستان در پست بعدی !

 

 

 

+ تاريخ نهم مرداد 1393ساعت 19:25 نويسنده تلاش |